معروف است که سیستمهای پیچیده در مقیاس ریز، اجزایشان برهمکنشهای موضعی دارند ولی در مقیاس درشت، رفتارهای «پدیداره» از خود نشان میدهند که شبیه به رفتار اجزا در مقیاس ریز نیستند. اما به راستی این پدیدارگی چیست؟ آیا درک ویژگیها یا رفتارهای پدیداره نیاز به چیزهای دیگری دارد؟ در این سخنرانی که بر اساس مقاله مروری زیر است، به این مسئله میپردازیم.
«بارها اندیشیدهام که اگر نویسندهای فرایندی را که یکی از آثارش گامبهگام تا نقطهٔ نهاییِ اتمام پیموده است شرح دهد، چه مقالهٔ خواندنیای برای یک مجله رقم خواهد خورد. نمیدانم چرا تاکنون چنین نوشتهای به جهان عرضه نشده است؛ بیشتر نویسندگان—بهویژه شاعران—مایلاند چنین پنداشته شود که آفریدههایشان محصول نوعی شورِ ظریف یا شهودِ وجدآور است، و حقیقتاً از آن میهراسند که به خوانندگان اجازه دهند پشت صحنه را ببینند؛ چرخها و چرخدندهها، سازوکار جابهجاییِ صحنه، نردبانها و تلههای دیوان، پرهای خروس، رنگ سرخ و وصلههای سیاه که در نود و نه مورد از صد، سازوبرگِ بازیگرِ ادبی را تشکیل میدهند. […] در سراسر شعر کلاغ، حتی یک نقطه را نمیتوان به تصادف یا شهود نسبت داد؛ این اثر گامبهگام، تا رسیدن به کمال، با دقت و ضرورتِ سختگیرانهٔ مسئلهای ریاضی پیش رفته است.»
آنچه خواندید بخشی از مقاله «فلسفه ترکیب» از ادگار آلن پو (۱۸۰۹ بوستون – ۱۸۴۹) بود. او پدر داستانهای گوتیک و جنایی و از پایهگذاران جنبش رمانتیکگرایی در امریکا بود. پو، چهار سال قبل از مرگش، شعر معروف کلاغ (غراب) را منتشر کرد. شعری که نمیدانیم آیا طی چند ساعت یا طی چند سال نوشته شده است. با این وجود، یک سال پس از انتشار کلاغ، پو مقالهای مینویسد به اسم «فلسفه ترکیب» و در آن با جزئیات زیادی روند خلق کلاغ را توضیح میدهد؛ روندی بر اساس قدمهای حساب شده و با دقت و ظرافت برداشته شده. درست جوری که یک معمار با توجهای به طرحی که در سر دارد نقشهای میکشد و بر آجر به آجر بنایش نظارت میکند. در این مقاله پو وانمود میکند که خلق یک داستان یا شعر، محصول یک فرایند مشخص است نه یک الهام یا نبوغ لحظهای.
در ادامه، ترجمه فارسی فلسفه ترکیب آمده. اصل شعر را در اینجا و ترجمه دکتر محمد دهقانی از آن را در انتهای این نوشته میتوانید بخوانید.
شعر کلاغ روایت دانشجوی پریشان حالی است که در یک روز سرد زمستانی، در حالی که در در فراق معشوقهاش «لنور» در حال سوختن است، در خانهاش را میزنند. در را که باز میکند کلاغی وارد اتاقش میشود و رو ی سردیس آتنا مینشید. دانشجو با کلاغ شروع به حرف زدن میکند اما کلاغ در پاسخ به هر پرسش او فقط میگوید «هرگز دگر – Nevermore».
در مقاله فلسفه ترکیب، پو میگوید که سرایش کلاغ، ابتدا برایش یک ایده انتزاعی بوده؛ او میخواسته شعری بسازد در فضایی تیره با لحنی سوگناک و سرشار از مالیخولیا. برای همین ابتدا به ساختارش فکر کرده و تصمیم گرفته که شعری دورانی بنویسد که هر بندش با یک واژهٔ مشخص تمام شود. گامِ نخست برای گزینش واژه، انتخابِ صدا بوده. کدام واکه (vowel) بیش از هر چیز اندوه را در گوشِ شنونده مینشاند؟ واکهٔ کشیدهٔ «ــُــ» (/oː/). سپس دنبال صامتی رفت که در کنار این واکه، هالهای سرد و ماتمزده بسازد؛ «ر» (/r/). ترکیبِ «ـُـ + ر» صدایی است که در واژههای مثل lore، core، door، Lenore…شنیده میشود. پو ادعا میکند در این مرحله، از بین واژهها، بیهیچ جستوجو یا مکثی Nevermore به ذهنش رسیده. سپاس انتهای شعر را در نظر میگیرد. اوج روایت را مینویسند و تصمیم میگیرد هر چیز دیگری که قرار است نوشته شود به اوج داستان لطمهای نزند.
بیشتر آثار پو رازآلود، ترسناک و از همه مهمتر، کوتاه هستند. او معتقد بود پس از شعر منظوم، «داستان کوتاه» بهترین قالب برای نوشتن است چرا که اگر اثری را در یک نشست نشود خواند، وحدت تاثیر«unity of effect» از بین میرود. از طرف دیگر، پو انتظار دارد که شاعر یا نویسنده در فضا و زمان محدودی که دارد چنان زبردستی در انتخاب واژهها و جملات به خرج دهد که از همان ابتدا همه عناصر با چفت و بس محکمی در خدمت ایجاد تاثیر چیده شوند. به همین خاطر برای پو، اندازه و ساختار یک اثر ادبی برایش مثل یک مسئله ریاضی مهم است. او همچنین ابتدا پایان داستانش را میداند و سپس به شروع نگارش و تنظیم کردن همه جزئیاتی میکند که خواننده را به مقصدی که او میخواهد برساند. برای پو، بارها و بارها ویرایش کردن و و دوباره نویسی یک جز تا زمانی که در هماهنگی خوبی با کل قرار بگیرند و پیچیدگی لازم را ایجاد کند امری واجب است.
«اگر از ما میخواستند […] قالبی را برگزینیم که بتواند بیش از هر نوع دیگر نوشتار، نیازهای نبوغ والا را برآورد و میدانِ شایستهای برای نمودِ تواناییهایش فراهم کند، بیدرنگ از «قصۀ منثور» نام میبُردیم. […] همین که خواننده، لحظهای دست از خواندن بکشد، خود به خود برای برهمزدنِ وحدت واقعی اثر کفایت میکند. حال آنکه در داستان کوتاه، نویسنده مجال مییابد مقصود خویش را به تمامی به اجرا برساند. […] اما اگر جملهٔ آغازین او در خدمت آفریدنِ این تأثیر نباشد، نویسنده در همان گام نخست ناکام مانده است.»
در شعر کلاغ، پرسشهای ابتدایی مرد جوان، پرسشهای معمولی هستند و باور مرد این است که کلاغ فقط همین «هرگز دگر» را از صاحب قبلیاش یادگرفته و طوطیوار در واکنش به هر چیزی آن را میگوید. تا اینکه کمکم، مرد عاشق از بیاعتنایی اولیه بیرون آمده و از آن لفظ اندوهبار و تکرارِ پیدرپی آن و با به خاطر آوردن شهرت شوم کلاغ، سوالهای جدیتری میکند. مرد که ابتدا باور داشت که کلاغ جز این چیز دیگری نمیتواند بگوید رفته رفته باور میکند که او از سر خباثت و خصیصهٔ پیشگویانه یا شیطانیاش است که این گونه پاسخ میدهد. او از سر خودآزاری و تا حدی خرافهباوری برانگیخته میشود تا پرسشهایی از پرنده بکند که پاسخ پیشبینیشدهٔ «هرگز دگر» بیشترین لذت اندوه را نصیبش سازد. این به زجر و اندوه مرد جوان دامن میزند و رفته رفته او را به جنون میکشاند. با کشاندنِ این خودآزاری به نهایت، داستان تمام میشود.
Listen to Edgar Allan Poe’s The Raven
در نقد و ثنای پو و فلسفه ترکیب
هر چند که ادعای پو کمی اغراقآمیز به نظر میرسد و ممکن است پس از نوشتن شعر و در اثر فکر کردن زیاد به ساختارش به این جزئیات زیاد رسیده باشد و به گونهای بیشبرازش کرده باشد، با این وجود، مقاله «فلسلفه ترکیب» سرنخهای جالبی در مورد فرایند تولید یک اثر هنری و پشت صحنه یک اثر هنری به ما نشان میدهد. سرنخهایی که برای شاعران بزرگ فرانسوی مانند بودلر، مالارمه و والری فتح بابی برای فکر کردن به یک دستگاه فکریِ منسجم و هدفمند شد.
صد سال پس از مرگ پو،در ۱۹۴۹، تی. اس. الیوتمقالهای نوشت تا اندازهٔ واقعی پو را به مخاطبان نشان دهد—اندازهای که به باور او بسیار کوچکتر از شهرتش است. در این مقاله، الیوت اشاره میکند که پو بیشتر شعبدهبازِ کلمات و آواهاست تا شاعری که واقعاً به معنی واژگان وفادار باشد. از نظر الیوت، کسی که به خوبی با زبان انگلیسی آشنا باشد متوجه میشود که در گزینش واژگان، انتخابهای پو گاهی فقط بهخاطر خوشآهنگی انجام شدهاند و از لحاظ معنا نامناسب هستند. الیوت معتقد بود فلسفه ترکیب پو، نوعی خودفریبی ادبی برای پنهانکردن کاستیهای اوست. الیوت نمیتواند قدرت سحرآمیز ریتمها و آهنگ اشعار پو را انکار کند؛ او حتی تأثیرش بر ژانرهایی مثل داستانهای جنایی و علمی–تخیلی را میپذیرد، اما معتقد است این «جادوی کلام» خیلی زود ته میکشد و چیزی ماندگار بهعنوان شعر ناب باقی نمیگذارد. از نگاه الیوت، پو شاعری «بیریشه» است—نه هویت فرهنگی آمریکایی دارد و نه در سنت ادبی انگلیسی جا میگیرد. پو شاعری است با نبوغی کودکانه که علاقهاش به معماها، پازلها و فضای تاریکِ گوتیک هرگز به اندیشهای بالغ تبدیل نمیشود!
با این وجود، از اواخر دههٔ ۱۹۵۰ به بعد، منتقدانِ بنامی در آمریکا، فرانسه و محافل نظریِ پساساختارگرایی نشان دادند که میتوان از دل همان آثارِ ظاهراً «سطحی» پو، نظامهای زیباییشناختی، اسطورهای و روانکاوانهٔ عمیقی استخراج کرد؛ تلاشهایی که عملاً برداشت تقلیلگرایانهٔ الیوت را کنار زد و جایگاه پو را در ادبیات جدی تثبیت کرد. به طور خاص، هَری لِوین نشان داد که «سیاهی» و سویهٔ اسطورهای آثار پو نه نشانهٔ خامی، بلکه قلبِ تخیل رمانتیک امریکایی است. لِوین عملاً همهٔ اتهامهای الیوت—بیریشگی فرهنگی، سطحیبودن فلسفه و خامدستی زبانی—را وارونه کرد و پو را در مرکز سنت ادبی سدهٔ نوزدهم امریکا نشاند. ریچارد وِلبِر در سخنرانی «خانهٔ پو» (۱۹۵۹) تصویری نمادین و منسجم از دنیای ذهنی پو ساخت و نشان داد که واژگان موسیقایی و حالوهوای «یکدست»ِ پو در خدمت یک کیهاننگاری روانشناختی هوشمندانه است، نه محصول فقر تخیل.
چیزی که برای من، شخصا مهم است، این است که در گذر زمان، پو جایگاهش را در بین مردم حفظ کرده و این سنجه خوبی برای ارزیابی یک اثر هنری میتواند باشد.
پتّر دانشمند خوش فکر و خوش ذوقیه که به تازگی پیش ما اومده. خیلی خوشحالم از این بابت. ویژگی مهم پتر اینه که علاوه بر اینکه از لحاظ فنی در علم پیچیدگی فرد سرشناسیه، بسیار هم وبلاگنویس خوبیه و ید طولایی در تولید محتوای با کیفیت از لحاظ نمایشی داره. بسیار میدونه و بسیار خوب بیان میکنه. توی این پست، پتر فهرستی از کتابهای اثرگذار در زمینه پیچیدگی رو فهرست کرده و لینک دسترسی بهشون رو هم گذاشته. این کتابها عموما برای مردم عادی نوشته شدند و تغییر قابل توجهی در نگاه مردم به انگاره پیچیدگی ایجاد کردند.
The golden age of complexity science books
– Petter Holme
عامهپسند خوب است ولی با احتیاط حمل شود!
فراموش نکنیم که همیشه کتابهای عامهپسند یک جایی کمیتشون لنگ میزنه و فقط متخصصهای امر میتونن در دام کجفهمیهاش نیفتن. مهم هم نیست که چه کسی اون کتاب رو نوشته، هاوکینگ یا روولی. برای همین همیشه موقع مطالعه آثار عامهپسند باید گوشه چشمی به این نکته هم داشته باشیم. مثلا هرکسی میتونه کتاب «تاریخچه مختصر زمان» هاوکینگ یا «ترتیب زمان» روولی رو بخونه، لذت ببره و بعدش هم به ماهیت زمان، سیاهچالهها و مِهبانگ فکر کنه. اما باید به خاطر بسپاره که برای نتیجههایی که میگیره یا افکاری که برای خودش بسط میده حتما باید با یک متخصص مشورت کنه. اگر هم واقعا به این موضوعات علاقهمند شد که خب شروع به تحصیل در این چیزها کنه!
پیدا شدن کجتابی در عامهپسندها فقط به این برنمیگرده که در ساده کردن مفاهیم ممکنه بخش مهمی از اطلاعات از بین بره. یا اینکه راوی توانایی لازم در بیان مسئله به زبان مردم را نداشته باشه یا غرضورزانه به یک موضوع بپردازه. بلکه به این خاطر که وقتی محتوایی به جای مطرح شدن در یک گروه محدود به متخصصها، به سپهر عمومی میاد دو اتفاق مهم میافته:
اول این که هر شخص مستقل از دانش قبلی و توانایی تجزیه و تحلیل یک مطلب جدید با یک سری مفاهیم یا پرسشهای جدید روبهرو میشه. به همین خاطر، افراد مختلف درکهای مختلف یا کجفهمیهای مخلتف میتونن پیدا کنن. شما به کسی که کوررنگی داره چهطور میتونید حالی کنید که فلانجا سبزه و کنارش قرمز؟! مضافبر اینکه وقتی موضوعی در سپهر عمومی مثل تالارهای گفتوگو یا کلابهاوس مطرح میشه به دنبالش بحث و حرف و حدیث هم پیدا میشه. اون موقع آدمهای مختلف با درکهای متفاوت و همراه با سوگیریهای خاص خودشون بر سر موضوعاتی بحث میکنند که ممکنه اصلا ربطی به هم نداشته باشند.
در میانه این جور گفتوگوها اگر متخصص باشید باید خر بیارید و باقالی بار کنید و اگر عامی باشید باید دربهدر به دنبال پرتقال فروش بگردید!
دوم اینکه اگر یک قدم برگردیم به عقب، قبل از رویارویی با یک اثر عامه پسند، باید به خاطر بسپاریم چیزی که امروز به عنوان یک یافته علمی در دسترس ما قرار گرفته وحی منزل نیست و میتونه نادرست یا ناکامل باشه یا فقط در شرایط خاصی درست باشه. به قول فاینمن، گزارههای علمی از این جنس نیستند که چه چیزی درست یا نادرسته، بلکه اونا گزارههایی هستند با درجههای مختلفی از عدم قطعیت در مورد چیزهایی که میدونیم. به همین خاطر حتی متخصصها که مسائل رو با جزئیات فنی بیشتری میدونند و درک عمیقتری از مسائل دارن هم همیشه با نگاه تردید به یافتهها نگاه میکنند. در عامهپسندنویسی ممکنه بسته به پیچیدگیهای فنی، عامهپسندنویس از بیان یا شرح بعضی از جزئیات خودداری کنه. حالا شما حساب کنید موقع خوندن عامهپسندها که خیلی از جزئیات محو شده چه میزان باید به درکمون از طبیعت شک کنیم. شک البته لزوما چیز بدی نیست؛ علم فرهنگ شک و تردیده. ما با تشکیک، در علم بالغ میشم!
به همین خاطر علم، یک مسیر شناختی پویا است. یعنی با وجود عدم قطعیتهای همیشگی، به مرور زمان، به واسطه یافتهها و نظریههای جدید درک ما از اتفاقات دچار تغییر و تحول میشه. بعضی از اوقات کتابهای عامهپسند قدیمی تا سالها مثل تکهای جواهر میدرخشن چون خالق اثر درک عمیقی از موضوع و زبردستی خاصی در بیانش داشته و از همه مهمتر در انتخاب موضوع به قدری خوششانس یا شاید آگاه بوده که در چشمانداز پیش رو درک ما از اون موضوع دچار تغییر اساسی نشده. به عنوان مثال، همونطور که پتر در نوشتهش توضیح داده ایده اساسی کتاب درخشان «طبیعت چگونه کار میکند؟» پیرامون بحرانیت خودسامانده است. در حالی که امروز که حدود ۲۰ سال از نگارش اون کتاب میگذره میدونیم که بحرانیت خودسامانده روشی نیست که طبیعت برای کار کردن انتخاب کرده باشد مگر در موارد بسیار نادری!
برای مطالعه بیشتر
شرح پیچیدگی دفترچهای برای توضیح مفهوم پیچیدگی بر اساس آرا صاحبنظران این حوزه
«دقت ریاضی بسیار زیاد در فیزیک استفاده چندانی ندارد. اما کسی نباید از ریاضیدانها در این باره اشکالی بگیرد […] آنها دارند کار خودشان را انجام میدهند.»
از دید بسیاری از فیزیکدانها، دقت ریاضی (mathematical rigor) در اکثر اوقات برای جامعه فیزیک غیرضروری بوده و حتی با کند کردن سرعت پیشرفت فیزیک میتواند برای آن مضر نیز باشد.
شاید بتوان دلیل فاینمن را برای بیان این نظر درک کرد؛ برای لحظهای تصور کنید که فاینمن فرمالیسم انتگرال مسیر خود را به دلیل وجود نداشتن تعریف دقیق ریاضی از این انتگرالهای واگرا (که تا به امروز نیز تعریف جامع و دقیقی از آنها در دسترس نیست) معرفی نمیکرد و یا فیزیکدانها به دلیل وجود نداشتن تعریف اصول موضوعهای از نظریه میدانهای کوانتومی، از آن استفاده نمیکردند! قطعا انتظار سطح یکسانی از دقت ریاضی در اثبات قضایای ریاضی و در نظریههای فیزیکی انتظاری بیش از حد سنگین و غیر عملی است اما، بر خلاف برداشت رایج در بین فیزیکدانها، دقت ریاضی همیشه به معنی جایگزین کردن استدلالهای بدیهی اما غیر دقیق با اثباتهای خسته کننده نیست. در بیشتر اوقات دقت ریاضی به معنی مشخص کردن تعریفهای دقیق و واضح برای اجزای یک نظریه است به طوری که استدلالهای منطبق بر شهود با قطعیت درست هم باشند! شاید بتوان این مطلب را در نقل قول زیر خلاصه کرد:
«دقت ریاضی پنجرهای را غبارروبی میکند که نور شهود از طریق آن به داخل میتابد.»
در فرمولبندی نظریههای فیزیکی، بیتوجهی به پیشفرضها و ظرافتهای ریاضی میتواند به سادگی به نتایجی در ظاهر متناقض بیانجامد که در بسیاری از موارد عجیب و حیرتانگیز به نظر میرسند. این مثال ساده از مکانیک کوانتومی را در نظر بگیرید: برای ذرهای کوانتومی در یک بعد، عملگرهای تکانه خطی P و مکان Q از رابطه جابهجایی هایزنبرگ پیروی میکنند
حال با گرفتن رد (trace) از دو طرف این رابطه مشاهده میکنیم که رد طرف چپ این معادله با استفاده از خاصیت جابهجایی عمل ردگیری صفر میشود در حالی که رد سمت راست این معادله غیر صفر است! از آنجا که این رابطه یکی از بنیادینترین روابط مکانیک کوانتومی است و بسیاری از مفاهیم عمیق فیزیکی مکانیک کوانتوم نظیر اصل عدم قطعیت از آن نتیجه میشود، این نتیجه (به ظاهر) متناقض حیرت انگیز به نظر میرسد! برای پیدا کردن مشکل بیاید نگاه دقیقتری به رابطه جابهجایی هایزنبرگ و دامنه اعتبار تعریف عمل ردگیری بیاندازیم: فرض کنید رابطه جابهجایی بالا برای دو عملگر P و Q، که روی فضای هیلبرت H با بعد متناهی n تعریف میشوند، برقرار باشد. در این صورت، عملگرهای P و Q با ماتریسهای n*n مختلط داده خواهند شد و عمل ردگیری از آنها خوشتعریف است. بنابرین، نتیجه متناقض
نشان میدهد که رابطه جابهجایی هایزنبرگ نمیتواند روی فضاهای هیلبرت با بعد متناهی برقرار باشد. در نتیجه مکانیک کوانتومی باید روی فضای هیلبرت با بعد نامتناهی (اما شمارا) تعریف شود: روی چنین فضاهایی عمل ردگیری برای تمام عملگرها خوشتعریف نبوده (به طور مشخص رد عملگر واحد روی این فضاها تعریف نشده است) و نمیتوان تناقض بالا را روی این دسته از فضاها نتیجهگیری کرد! با تعمیم تناقض بالا به فضاهای هیلبرت بینهایت بعدی حتی میتوان نتیجه قویتری نیز درباره عملگرهای تکانه و مکان گرفت ــ حداقل یکی از این عملگرها باید بیکران (unbounded) باشد؛ این بدان معنی است که مقادیر ویژه کراندار نبوده و این عملگر روی تمام فضای هیلبرت خوشتعریف نخواهد بود! این نتیجه خود به آن معنی است که نه عملگرهای خلق و فنا و نه عملگر هامیلتونی (انرژی) روی تمام حالات فضای هیلبرت نوسانگر هماهنگ خوشتعریف نیستند (هر چند میتوان بستار این عملگرها را روی کل فضای هیلبرت تعریف نمود). هر کدام از این نتایج خود منجر به نتیجهگیریهای شگفتانگیز دیگری میشوند که ما را مجبور میسازند در تعریف بسیاری از مفاهیم به نظر بدیهی تجدید نظر کنیم: برای مثال، در فضاهای هیلبرت بینهایت بعدی و در حالتی که تمام عملگرهای فیزیکی کراندار باشند، میتوان حالتی را متصور شد که فضا هیلبرت شامل هیچ حالت غیر درهمتنیدهای بین دو «زیر سیستم» نباشد و در نتیجه نتوان آن را به صورت ضرب تانسوری دو فضای هیلبرت متعلق به هر زیر سیستم نوشت! این مسئله نیاز به تعریف دقیقتری از مفهوم «زیر سیستم» در نظریه میدانهای کوانتومی و تعمیمهای آن (مانند نظریه گرانش کوانتومی) را نشان میدهد که خود میتواند به حل شدن بخشی از تناقضهای عمیقتر مانند مسئله اطلاعات سیاهچالهها منجر شود! توجه کنید که دقت به دامنه اعتبار رابطه جابهجایی هایزنبرگ به نوبه خود چگونه میتواند ما را در درک بهتر درهمتنیدگی در نظریه میدانهای کوانتومی و سوالاتی عمیقتر از جمله ساختار علی فضا و زمان و یا مسئله اطلاعات سیاهچالهها یاری کند! مثالهایی از این دست در مکانیک کوانتومی و نظریه میدانهای کوانتومی به فراوانی یافت میشوند که چند مثال دیگر و توضیح مفصل در مورد چگونگی حل آنها را میتوانید در مقاله آموزشی (و بسیار هیجانانگیز) زیر پیدا کنید:
By a series of simple examples, we illustrate how the lack of mathematical concern can readily lead to surprising mathematical contradictions in wave mechanics. The basic mathematical notions allowing for a precise formulation of the theory are then summarized and it is shown how they lead to an elucidation and deeper understanding of the aforementioned problems. After stressing the equivalence between wave mechanics and the other formulations of quantum mechanics, i.e. matrix mechanics and Dirac’s abstract Hilbert space formulation, we devote the second part of our paper to the latter approach: we discuss the problems and shortcomings of this formalism as well as those of the bra and ket notation introduced by Dirac in this context. In conclusion, we indicate how all of these problems can be solved or at least avoided.
هایزنبرگ که به اصل عدم قطعیتش معروف است، فیزیکدان آلمانی بود که در توسعه فرمولبندی ماتریسی مکانیک کوانتومی نقش بسزایی داشت. در زمان جنگ دوم، او جزو آن دسته از فیزیکدانانی بود که در آلمان ماند و با اینکه عضو حزب نازی نشد ولی نقش کلیدی در برنامه هستهای آلمان ایفا کرد. هایزنبرگ غیر از علم، علاقه زیادی به موسیقی کلاسیک داشت و پیانیست چیرهدستی هم بود. خودش تعریف میکند که زمستان ۱۹۳۷، در عصر سردی که برای نواختن قطعهای از بتهوون به خانه بوکینگ رفته بوده، یکی از حضار جوان مجلس دست او را گرفته و از انزوای عمیقی بیرونش کشیده و بعدها مادر هفت فرزندش شده! هایزنبرگ از آن فیزیکدانانی است که برای نسل ما قطعا منبع الهام خواهد بود.
این روزها که دومرتبه جنگ گریبانگیر اروپا شده، ماجرای زندگی پر فراز و نشیب هایزنبرگ به عنوان دانشمند برجستهای که طعم تلخ درد و رنج جنگ را چشیده حتی اگر برای ما خالی از حکمت باشد، قطعا خالی از لطف نیست! «جزء و کل» نام کتابی است که در آن هایزنبرگ ماجرای زندگیاش را در خلال گفتوگوهایی با افراد سرشناس تاریخ تعریف میکند. خط زمانی ماجرا از سال ۱۹۲۰ شروع میشود و رفتهرفته به جنگ دوم و شکلگیری و بهکارگیری فیزیک مدرن میرسد. هایزنبرگ در این کتاب نه تنها به سراغ فیزیک که به ارتباط آن با فلسفه، تاریخ، سیاست، زبان، شیمی و زیستشناسی هم میرود. آنچه که این کتاب را برای من متمایز میکند نوع روایت هایزنبرگ از زندگی یک فیزیکدان یا یک انسان است. او خاطراتش را در قالب مجموعهای از گفتوگوها بهگونهای تعریف میکند که موقع خواندن کتاب این حس متبادر میشود که گویی با یک فنجان چایی در حال گوش دادن به خاطرات یک پیر دانا هستی! این کتاب هم فال است و هم تماشا؛ هم درس زندگی است و هم یک روایت هیجانانگیز برای خواندن!
جزء و کل سالها پیش توسط حسین معصومی همدانی ترجمه و توسط نشر دانشگاهی منتشر شده. در ادامه، سه بخش از این کتاب که مربوط به جنگ و سیاست است آمده:
گالیلئو گالیله قطعاً یکی از مشهورترین چهرههای تاریخ علم است؛ نه فقط بهدلیل نقش برجستهاش در گسترش و پیشرفت علم فیزیک و نجوم، بلکه بهخاطر ماجرای اختلافش با کلیسا بر سر حمایت از نظریهٔ خورشیدمرکزیِ کوپرنیک. همین امر باعث شده است آثار زیادی تا به امروز در رابطه با زندگی گالیله تألیف شود. نمایشنامهٔ «زندگی گالیله» نوشتهٔ برتولت برشت، نویسندهٔ بزرگ آلمانی، یکی از آثار شاخص ادبی در این زمینه است که تابهحال چندینبار به زبان های مختلف روی صحنه رفته.
علاوه بر دردسترسبودن نسخهٔ فیزیکی این کتاب در کتابفروشیهای مختلف، این اثر را میتوانید در قالبهای دیگر نیز از طریق لینکهای زیر بخوانید و بشنوید و ببینید:
همچنین در ادامه میتوانید گفتگوی مهدی موسوی را با دکتر امیرمحمد گمینی، عضو هیئت علمی پژوهشکدهٔ تاریخ علم دانشگاه تهران، در رابطه با نمایشنامهٔ «زندگی گالیله» مشاهده کنید. در این گفتگو که در بستر لایو اینستاگرامی برگزار شده، کتاب برشت از منظر تاریخی و فلسفی مورد بررسی قرار گرفته و درمورد سؤالات زیر بحث شده است:
آیا گالیله سوسیالیست بود؟
آیا اختلاف گالیله با کلیسا بر سر ایمان و عقلانیت بود؟
آیا گالیله نظریه خورشید مرکزی را اثبات کرده بود؟
آیا رصدهای گالیله نجوم بطلمیوسی را به طور قطع مردود کرده بود؟
(اصلاحیه: خانم منجم یونانی در قرن چهارم میلادی هوپاتیا نام داشت.)