«لذت درک امور» – ریچارد فاینمن

  لطفا قبل از شروع این پست، پست «ترجمه بهترین‌ آثار کوتاه‌ فاینمن!» را  بخوانید. ترجمه این مقاله کاری از گروه ترجمه دانشجویان فیزیک امیرکبیر است. شما می‌تواند این مقاله به صورت فایل pdf دانلود کنید.

ویدیوی لذت درک امور:

 

  • زیبایی یک گل

    زیبایی یک گل

    زیبایی یک گل (برای بزرگ‌نمایی کلیک کنید)

من دوست هنرمندی دارم، او بعضی اوقات دیدگاه هایی دارد که من زیاد با آن ها موافق نیستم. مثلا گلی را به دستش می گیرد و می گوید: « ببین چقدر زیباست » و من هم با او موافقم، در ادامه می گوید « می بینی، من به عنوان یک هنرمند زیبایی گل را می بینم. اما تو به عنوان یک دانشمند، آن را تکه تکه می کنی و از بین می بری». به نظر من او یک جور دیوانه است. اولا من معتقدم آن زیبایی را که او می گوید همه می توانند ببینند، از جمله من، شاید زیبایی شناسی من به اندازه او قوی نباشد ولی برای من هم زیبایی گل تحسین برانگیز است. و این در حالی است که من در مورد گل چیزهای بیشتری می‌بینم. من سلول ها و واکنش ها پیچیده‌ای که درون آنها اتفاق می افتد را می توانم تصور کنم و آنها هم به نوبه خود دارای زیبایی هستند. منظورم اینست که زیبایی فقط در ابعاد سانتی متری نیست و در ابعاد کوچکتر و در ساختارهای داخلی نیز زیبایی وجود دارد. همچنین در فرآیندهای داخلی این گل رنگ ها طوری آمیخته شده اند که حشرات را برای گرده افشانی جذب کنند. و این فرآیند جالبست چون این را نشان می دهد که حشره ها هم رنگ را می بینند. یک سوال پیش می آید: آیا این حس زیبایی شناسی در ساختارهای ریزتر هم وجود دارد؟ چرا زیباست؟ تمامی این سوالات گوناگون و جالب نشان می دهد که دانسته های علمی به هیجان، رموز و هیبت یک گل اضافه می کند؛ نمی توانم بفهمم که چگونه کاهش می دهد.

اجتناب از دروس علوم انسانی

من همواره آدمی تک بعدی بوده ام و فقط در جهت علمی تلاش می نمودم و در زمان جوانی تمام تمرکزم بر روی این یک بعد بود. وقت و حوصله زیادی برای یاد گرفتن چیزی که علوم انسانی نامیده می شود نداشتم، اگرچه در دانشگاه، دانشجو ناچار است تعدادی دروس علوم انسانی اخذ کند. من تمام تلاشم را می کردم که از یاد گرفتن هر چیز در این مورد و کار کردن روی آن دوری نمایم. بعد از آن، وقتی سنم بیشتر شد قدری سخت گیری من در این زمینه کاهش یافت و یاد گرفتم که در این مورد مطالعه کنم. اما راستش هنوز آدمی بیشتر یک بعدی هستم و در موارد دیگری غیر از این یک بعد (بعد علمی) چیز زیادی نمی دانم. هوش من محدود است و از آن در یک جهت خاص استفاده می کنم.

  • تیراناسوروس در پنجره

وقتی پسر بچه بودم در خانه مان یک دایره المعارف بریتانیکا داشتیم و پدرم عادت داشت مرا روی پایش بنشاند و برایم از دایره المعارف بخواند. ما با هم درباره دایناسورها حرف می زدیم . شاید هم در مورد برونتوزوروس یا تیراناسوروس رِکس صحبت می کردیم، به عنوان مثال چنین می خواند: « این موجود 25 فوت قد دارد و عرض سر آن 6 فوت است » و همین جا صحبتش را قطع می کرد و می گفت «ببینم مفهوم آن چیست. یعنی اگر آن در همین حیاط روبروی ما می ایستاد، قدش آن قدر بلند بود که می توانست سرش را از پنجره داخل کند. اما نه کاملا، چون سر او کمی عریض تر از پنجره بود و پنجره را می شکست».

هر چیزی را که با هم می خواندیم، به بهترین نحوی که بتواند به ذهنیت ما نزدیک تر باشد تصور می کردیم. این کار باعث شد یاد بگیرم که عمل کنم و هر چیزی را که می خوانم سعی کنم مفهوم و معنای آن را بفهمم. (با خنده) من عادت داشتم دایره المعارف را وقتی یک پسر بچه بودم بخوانم و آن را تعبیر کنم، خیلی هیجان انگیز و جالب بود که تصور گردد حیواناتی با این ابعاد وجود دارند. من از این که یکی از آنها از پنجره داخل شود نمی ترسیدم اما فکر کردم خیلی خیلی جالب بود که همه آنها منقرض شدند و در آن زمان هیچ کس نمی دانست چرا.

ما در نیویورک زندگی می کردیم، و معمولا تابستان ها به کوه های کَتسکیل می رفتیم. کوه های کتسکیل جایی بود که مردم در تابستان به آن جا می رفتند. آنجا مردم زیادی بودند لیکن پدرها در طول هفته برای کار کردن به نیویورك باز می گشتند و فقط آخر هفته ها دوباره به کوه می رفتند. وقتی پدرم از نیویورك می آمد مرا به میان جنگل می برد و برای من از چیزهای مختلف و جالبی که لابه‌لای جنگل اتفاق می افتاد صحبت می کرد – که بعد برایتان تعریف می کنم – اما مادرهای دیگر که این رفتار پدرم را می دیدند قطعا فکر می کردند که این کار خیلی خوبست و پدرهای دیگر هم باید پسرهایشان را برای قدم زندن به جنگل ببرند. آنها روی این موضوع کار کردند ولی در ابتدا به نتیجه‌ای نرسیدند. برای همین از پدر من خواستند که همه‌ی بچه ها را با خودش به جنگل ببرد، اما او قبول نکرد زیرا او با من یک ارتباط بخصوصی داشت و ما با هم یک امر شخصی در بین داشتیم. بالاخره بقیه پدرها مجبور شدند بچه هایشان را از هفته آینده برای قدم زدن به جنگل ببرند. دوشنبه‌ی بعد وقتی همه‌ی [پدرها] به سر کار برگشتند، بچه ها داشتند در مزرعه بازی می کردند که یکی از بچه ها به من گفت این پرنده را ببین، آیا می دانی از چه نوعی است و من گفتم: « کوچکترین نظری راجع به نوع این پرنده ندارم ». او ادامه داد «یک پرنده آوازه خوان گلو قهوه‌ای است. پدرت چیزی راجع به اون بهت نگفته؟ ». ولی اینطور نبود: پدرم به من مطالبی یاد داده بود. او در حالی که به پرنده نگاه می کرد گفت: « می دونی که این چه پرنده‌ای است؟ یک پرنده‌ی آواز خوان گلو قهوه‌ایست؛ اما به پرتقالی به آن … می گویند، به ایتالیایی …، به چینی …، به ژاپنی …، و غیره. و حالا تو در هر زبانی که بخواهی اسم آن پرنده را می دانی اما مطلقا هیچ چیز در مورد این پرنده نمی دانی. تو فقط فهمیدی که آدم ها در مکان‌های مختلف آن را چه نامیده اند». و سپس از من خواست که با هم به تماشای پرنده ها بنشینیم.

او به من یاد داده بود که به هر چیزی توجه کنم. یک روز وقتی که داشتم با قطار اسباب بازیم بازی می کردم، (از همان قطارهایی که بچه ها آن را روی ریل می کشند.) یادم می آید که داخل واگن یک توپ بود، وقتی که واگن را می کشیدم چیزی در مورد حرکت توپ فهمیدم، به پیش پدرم رفتم و به او گفتم: « نگاه کن بابا من یه چیزی رو فهمیدم. وقتی که واگنرا می کشم توپ به عقب واگن حرکت می کند و وقتی ناگهان آن را متوقف می کنم توپ به سمت جلو حرکت می کند.» از او پرسیدم که چرا این اتفاق می افتد او پاسخ داد که دلیلش را هیچکس نمی داند. و ادامه داد: « قانون کلی اینه که چیزهایی که در حال حرکت اند سعی می کنند به حرکت خودشان ادامه بدهند و چیزهایی که ساکن اند تمایل دارند که ساکن باقی بمانند مگر اینکه شما آنها را هل بدهید که این تمایل اینرسی نام دارد و هیچکس نمی داند که چرا وجود دارد ». حالا من به درك عمیقی رسیده بودم چون پدرم فقط یک اسم به من یاد نداد، او تفاوت بین دانستن اسم یک چیز و خود آن را می دانست. چیزی که من هم خیلی زود یاد گرفتم. پدرم ادامه داد: « اگر دقیق نگاه کنی می فهمی که این توپ نیست که به عقب واگن می رود بلکه این عقب واگن است که تو داری بر خلاف حرکت توپ می کشی. یعنی توپ می ایستد یا حتی به خاطر اصطکاك به جلو حرکت می کند و به عقب نمی رود ». من به طرف واگن کوچکم دویدم و دوباره توپ را روی واگن گذاشتم و آن را از زیرش کشیدم در حالی که از کنار به آن نگاه می کردم دیدم که پدرم درست گفته است. وقتی که واگن را به جلو می کشیدم توپ اصلا به عقب نمی رفت. توپ نسبت به واگن به عقب می رفت ولی نسبت به بیننده کمی به جلو می رفت و در واقع عقب واگن بود که به آن می رسید. با این روش بود که من توسط پدرم تعلیم دیدم، با این نوع مثال‌ها و فقط با بحث های جالب و دوست داشتنی، بدون هرگونه فشار و اجباری من مورد آموزش پدرم قرار گرفتم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  • جبر برای افراد مبتدی

پسر خاله‌ای داشتم که سه سال از من بزرگتر بود. دوران دبیرستان در درس جبر مشکل اساسی داشت برای همین یک معلم خصوصی این درس را برای او می گفت. هنگامی که او معلم خصوصی داشت من اجازه داشتم در هنگامی که معلم به او جبر یاد می داد در گوشه‌ای از اتاق بنشینم (می خندد)، مثلا مسئله‌ای مانند ۲x به اضافه یک چیز دیگر. من از پسر خاله ام پرسیدم: « داری چه کار می کنی؟ ». می دونی، می دانستم که دارد درباره‌ی x حرف می زند. او گفت: «تو از این چه می فهمی ۲x+۷=۱۵ ؟» سپس ادامه داد: « تو باید x را پیدا کنی ». من گفتم: «منظورت چهاره!» او گفت: «بله، اما تو این مسئله را با حساب حل کردی در حالی که باید آن را با جبر حل می کردي.» بخاطر همین پسر خاله ام هرگز نتوانست جبر را بفهمد زیرا نمی دانست چگونه باید آن را حل کند. هیچ راه دیگري نبود. من خوشبختانه جبر را بدون رفتن به مدرسه یاد گرفتم. هدف اصلی پیدا کردن x بود و فرقی نمی کرد که از چه راهی آن را محاسبه کنی – می دونی فرقی نمی کنه که با حساب حلش کنی یا با جبر – این یک اشتباهی بود که مدرسه آن را بوجود آورده بود و بچه هایی که مجبور بودند جبر بخوانند بایستی آن را یاد می گرفتند تا درس را بگذرانند. آنها یک سري قوانین ایجاد کرده بودند که اگر از آنها پیروي می کردي میتوانستی بدون فکر کردن به جواب برسی: از دو طرف معادله ۷ را کم کن، اگر ضریب داري هر دو طرف را به ضریب تقسیم کن و به همین ترتیب … و یک سري مراحل که با آنها می توانی به جواب برسی حتی اگر نفهمیده باشی که داري چه کار می کنی.

یک سری کتاب‌های ریاضی بود که با حساب برای افراد مبتدی شروع می شد، بعد جبر برای افراد مبتدی و بعد از آن مثلثات برای افراد مبتدی. من مثلثات پایه را از روی آن خواندم ولی زود فراموشش کردم چون همان زمان هم درست نفهمیده بودم. سری‌های جدید این کتاب ها هم در حال انتشار بودند و کتابخانه می خواست حساب دیفرانسیل و انتگرال برای افراد مبتدی را تهیه کند. در آن زمان با خواندن دایره المعارف می دانستم که حساب دیفرانسیل و انتگرال یک موضوع مهم و جالب است که باید آن را یاد می گرفتم. حالا که بزرگتر شده بودم. حدود ۱۳ سالم بود که کتاب حساب دیفرانسیل و انتگرال منتشر شد و واقعا هیجان زده شدم. به کتابخانه رفتم تا آن را امانت بگیرم. خانم کتابدار به من نگاه کرد و گفت: «تو هنوز بچه‌ای، چرا داری این کتاب را می‌گیری، این کتاب برای بزرگ‌ترهاست.» این اولین بار از معدود دفعاتی بود که من در زندگی ام ناراحت شدم و دروغ گفتم، گفتم: «این کتاب را برای پدرم می خواهم. او این کتاب را انتخاب کرده.» این شد که کتاب را به خانه بردم و حساب دیفرانسیل و انتگرال را از روی آن یاد گرفتم و سعی کردم آن را برای پدرم هم توضیح دهم. پدرم شروع کرد به خواندن اوایل کتاب و به نظرش گیج کننده آمد. این موضوع من را کمی ناراحت کرد. من نمی دانستم که علم ریاضی پدرم محدود است. می دونی، چون بابام هیچ چیز از مطالب آن کتاب را نفهمید در حالی که من فکر می کردم آن مطالب نسبتا ساده و قابل فهم هستند ولی بابای من آنها را نفهمید. پس این اولین باری بود که دانستم در بعضی از زمینه ها از پدرم بیشتر می دانم.

  • سردوشی ها و پاپ‌ها

یکی از چیزهایی که پدرم در کنار فیزیک به من یاد داد، درست یا غلط نوعی بی اعتنایی نسبت به برخی از چیزهایی بود که برای دیگران قابل اعتناست. مثلا وقتی که پسر بچه بودم و برای اولین بار عکس های چاپ شده در روزنامه نیویورك تایمز ظاهر گردید، مرا مثل همیشه دوباره روی زانویش نشاند و عکسی از پاپ را نشانم داد که همه جلوی او تعظیم می کردند. او گفت: « حالا به این افراد نگاه کن. اینجا یک نفر ایستاده و بقیه به او تعظیم می کنند. این افراد چه تفاوتی با هم دارند؟ او یک پاپ است ». پدرم به هرحال از پاپ خوشش نمی آمد. او ادامه داد: « فرق آن ها در سردوشی هایشان است » (البته سردوشی برای یک ژنرال بکار می رود نه در مورد پاپ) تفاوت آنها بخاطر یونیفرم و جایگاه است، «ولی پاپ مثل همه زندگی می کند، غذا می خورد، مثل همه به دستشویی می رود، همه کارهایی را که دیگران انجام می دهند، او نیز انجام می دهد، او هم یک آدم است. چرا همه دارند به او تعظیم می کنند؟ فقط بخاطر اسم و موقعیت او و یا بخاطر یونیفرم اوست که به او تعظیم می کنند نه بخاطر کار خاصی که او انجام داده است، یا افتخاراتش یا چیزی شبیه این». پدر من در حرفه‌ی یونیفرم بود، و او فرق بین شخص با یونیفرم و بدون آن را می دانست. هر دو برای او یکسان بودند. فکر می کردم پدرم از من راضی بود. یک بار، وقتی از MIT برگشته بودم (چند سالی بود که آنجا بودم) به من گفت: «حالا که یک تحصیل کرده هستی دوست دارم یک سوالی از تو بپرسم که همیشه در ذهنم بود ولی هیچ گاه جوابی برایش نیافتم و چون تو در مورد آن مطالعه داری برای من توضیح بده»

پرسیدم: آن سوال چیست؟

گفت: می دانم که وقتی اتم گذاری از حالتی به حالت دیگر انجام می دهد ذراتی از نور را به نام فوتون گسیل می کند.

گفتم: درست است.

گفت: خب حالا آیا این فوتون قبل از بیرون آمدن در اتم بوده یا از اول فوتونی در اتم وجود نداشته؟

گفتم: فوتونی وجود ندارد، فوتون فقط وقتی ایجاد می شود که الکترون یک گذار انجام می دهد.

او ادامه داد: خب پس فوتون از کجا می آید و چطور از اتم بیرون می آید؟

دقیقا نمی توانستم بگویم « نظریه این است که اعداد فوتونی پایسته نیستند، آنها فقط با حرکت الکترون بوجود می آیند. »

نمی توانستم به او چیزی شبیه این را توضیح بدهم که صداهایی که من به‌وجود می‌آورم درون من نیستند. البته این موضوع شبیه به این بود که وقتی پسر کوچکم تازه داشت حرف می زد، ناگهان گفت که نمی تواند یک کلمه خاص را بگوید (آن کلمه گربه بود) چون که کلمه‌ی گربه‌ی کیف لغتش تمام شده است. چرا که هیچ کیف لغتی درون تو وجود ندارد که از لغت هایی که از آن بیرون می آیند استفاده کنی، کلمات همین طور که حرف می زنی بوجود می آیند، و به همین صورت هیچ کیف فوتونی در اتم وجود ندارد که فوتون ها از آن بیرون آمده باشند، بهتر از این نمی توانستم بگویم. پدرم از من راضی نبود چونکه من هیچ وقت نمی توانستم چیزهایی را که نمی دانست برایش توضیح دهم. بنابراین او ناراضی بود و من را این همه به دانشگاه ها فرستاد تا برایش چنین چیزهایی را توضیح دهم ولی هرگز نتوانست این گونه مسائل را بفهمد.

  • دعوت به بمب

[ در حالیکه فاینمن روی رساله دکتری خود کار میکرد، از او خواسته شد که به طرح توسعه بمب اتمی بپیوندد. ]

طرح توسعه بمب اتمی یک کار کاملا متفاوت بود. به این معنی که من باید تحقیقات در حال انجام خودم را که آرزوی زندگی من بود، متوقف کنم و در عوض وقتم را صرف کاری کنم که حس می کردم باید برای حفظ تمدن بشری انجام دهم. قبول داری؟ بنابراین باید این امر را پیش خودم سبک سنگین می کردم. خوب، اولین عکس العمل من این بود که نمی خواستم به خاطر این کار عجیب فعالیت‌های عادی خودم را متوقف کنم. البته مسائل اخلاقی هم که شامل جنگ می شد نیز وجود داشت.

من کار زیادی نباید انجام میدادم، اما وقتی فهمیدم چه سلاحی بوجود خواهد آمد، یک جورایی می ترسیدم، چونکه احتمال ساخته شدن آن باعث ساخت حتمی آن می گردید. اگر ما این کار را انجام می دادیم، هیچ تضمینی وجود نداشت که طرف مقابل نتواند کار ما را انجام دهد. بنابراین بسیار مهم بود که همکاری کنم.

[ در اوایل 1943 فاینمن به تیم اپنهایمر در لوس آلاموس ملحق شد. ]

به‌خاطر مسائل اخلاقی، مطالبی است که دوست دارم در مورد آنها صحبت کنم. دلیل اولیه شروع پروژه که خطر آلمان ها بود باعث شد تا من کارهایی برای توسعه سیستم اولیه در پرینستون و بعد از آن در لوس آلاموس انجام دهم، برای طراحی مجدد بمب.

همه نوع تلاش شد تا این بمب بصورت یک بمب وحشتناکتری درآید. این پروژه‌ای بود که همگی خیلی خیلی سخت روی آن کار کرده و با هم همکاری نمودیم. در مورد هر پروژه‌ای مثل این، کار ادامه پیدا می کند تا به نتیجه برسد. اما کاری که من کردم – به طور غیراخلاقی باید بگویم که – دلیل انجام پروژه را فراموش کردم. بطوریکه وقتی دلیل تغییر یافت و آلمان شکست خورد، هیچ فکری به ذهنم نرسید که در مورد ادامه کار بازنگری کنم. به‌همین سادگی. توجه کردی؟

  • موفقیت و رنج

[ در 6 اگوست 1945 بمب اتمی در هیروشیما منفجر شد ]

تنها عکس العملی که یادم می آید و شاید بوسیله‌ی عکس العمل خودم از خود بیخود شده بودم، شادی و هیجان بسیار زیاد مردم بود. آنها در مهمانی هایی دور هم جمع می شدند و شادی می کردند. اختلاف عظیمی بود بین چیزی که در لوس آلاموس جریان داشت و آنچه همزمان در هیروشیما اتفاق می افتاد. من هم در آن شادی سهیم بودم در حال خوردن نوشیدنی تمبک زنان روی یک ماشین جیپ تمام لوس آلاموس را می پیمودیم و در همان حال مردم در هیروشیما با مرگ دست و پنجه نرم می کردند.

بعد از جنگ من واکنش سخت و غریبی داشتم. شاید به خاطر خود بمب و یا هر دلیل روانشناسی دیگر بود. همسرم را به تازگی از دست داده بودم. اما یادم می آید بلافاصله بعد از قضیه هیروشیما در نیویورك با مادرم در رستورانی نشسته بودیم و من به نیویورك فکر می کردم چون می دانستم بمب به چه بزرگی در هیروشیما انداخته شده و چه منطقه وسیعی را پوشش می دهد و از همین جور افکار، می دانستم اگر یکی از آن بمب ها در خیابان 34 نیویورك انداخته شود می تواند بطور کامل تا جایی که ما هستیم (فکر کنم خیابان ۵۹) پخش شود و در نتیجه همه مردم می میرند و همه چیز نابود می شود. تازه تنها به یک بمب محدود نمی گردید. بسادگی می شد به ساختن آنها ادامه داد. بنابراین این چیزها نوعی محکوم به فنا بود. چون قبلا – برای خیلی قبلتر از کسانی که خوشبین تر بوند – آشکار شده بود که روابط بین الملل و رفتار مردم با قبل تفاوتی نکرده بود و آن ها هم همان راهی را می رفتند که مردم پیشین طی کرده بودند و من مطمئن بودم که به زودی از آن استفاده خواهد گردید. بنابراین ناراحت بودم و اعتقاد داشتم که بسیار احمقانه است که مثلا مردم پل می سازند، می گفتم: «آنها نمی‌فهمند». من واقعا معتقد بودم که بی معنی است چیزی بسازیم زیرا همه چیز به هر حال بزودی نابود خواهد شد، اما آنها حرف مرا نمی فهمیدند. من این دیدگاه عجیب را در مورد هر بنایی که می دیدم داشتم. همیشه فکر می کردم چقدر احمقانه است که سعی می کنند چیز جدیدی بسازند. من واقعا در نوعی شرایط افسردگی قرار داشتم.

من مجبور نیستم خوب باشم، بخاطر آنکه فکر می کنند من خوب خواهم بود

[بعد از جنگ فاینمن به هانس بیته در دانشگاه کرنل پیوست. او پیشنهاد کار در موسسه‌ مطالعات پیشرفته پرینستون را رد کرد.]

آنها انتظار داشتند که از ارائه چنین پیشنهادی شگفت زده شودم اما من شگفت زده نشدم، بنابراین من به یک اصل جدید پی بردم، و این بود که من مسئول آنچه دیگران فکر می کنند قادر به انجام آن هستم نمی باشم؛ گمان دیگران که می پندارند خوب خواهم شد مرا مجبور به خوب بودن نمی کند. به هر حال این قضیه برای من حل شد. کمی به خودم فکر کردم. دیدم کار مهمی انجام نداده ام و هرگز قصد ندارم در راه انجام کار مهمی اقدام کنم. اما من همیشه از فیزیک و مسائل ریاضی لذت می بردم و چون عادت داشتم با مسائل فیزیکی و ریاضی بازی کنم پس انجام کارهایی که باعث شد تا بعدا بخاطرشان جایزه‌ی نوبل را ببرم خیلی برایم مشکل نبود.

  • جایزه نوبل – آیا می ارزید؟ 

[به فاینمن به خاطر فعالیت هایش روی الکترودینامیک کوانتومی جایزه نوبل اعطا شد. ]

آنچه من در اصل انجام دادم ( که مستقلا بوسیله دو تن دیگر، توماناگا در ژاپن و شوینگر انجام شد ) این بود که فهمیدم چگونه تئوری کوانتومی اولیه‌ی الکتریسیته و مغناطیس را که در ۱۹۲۸ تدوین شده بود کنترل، تحلیل و در مورد آن بحث کنم. و چگونه آن را تفسیر کنم که از بینهایت ها اجتناب نمایم و محاسباتی را بنا نهم که نتایج ملموس داشته و با هر آزمایشی که تا آن زمان انجام شده بود در توافق دقیق باشد بطوری که الکترودینامیک کوانتومی با آزمایش بدون شامل شدن نیروهای هسته‌ای در هر جزئیاتی توافق داشته باشد. این کاری بود که من در ۱۹۴۷ انجام دادم و جایزه نوبل را بردم.

[ بی بی سی: آیا ارزش جایزه نوبل را داشت؟ ] من چیزی از جایزه نوبل نمی دانم، و جایگاه آن را درك نمی کنم، همچنین نمی فهمم که چه چیزی ارزش چه چیزی را دارد، اما اگر آنهایی که در آکادمی سوئدی هستند تصمیم بگیرند که y ،x یا z جایزه نوبل را ببرند، همین طور خواهد شد. من کاری با جایزه نوبل ندارم … این یک درد است در … (خنده) من افتخار را دوست ندارم. من به‌واسطه‌ی کاری که کردم به آن ارج می گذارم، و برای مردمی که کارم را قدردانی می کنند. و می دانم که بسیاری از فیزیکدان ها هستند که از کار من استفاده خواهند کرد، چیز دیگری نمی خواهم، گمان نمی کنم چیز دیگری نیاز باشد. به تصور من این که کسی از آکادمی سوئدی کاری را آن قدر ارزشمند بداند تا قابل دریافت جایزه‌ی نوبل باشد امتیازی محسوب نمی شود. من قبلا جایزه ام را گرفته ام.

این جایزه لذت فهمیدن چیزهاست. حرکتی به سوی کشفیات و مشاهداتی که افراد از آنها [کار من] استفاده می کنند. این ها واقعی هستند. افتخارات برای من غیر واقعی هستند و اعتقادی به آنها ندارم چون آزارم می دهند. افتخارات مرا اذیت می کنند، افتخارات سردوشی هستند، افتخارات یونیفرم هستند. پدرم مرا اینگونه بار آورده است. غیر از این نمی توانم طور دیگری باشم و تحمل آن را ندارم چرا که آن آزارم می دهد.هنگامیکه در دبیرستان بودم یکی از اولین افتخاراتم این بود که عضوی از آریستا شوم، آریستا گروهی متشکل از بچه هایی بود که رتبه های خوبی کسب کرده بودند، و هر کسی دوست داشت که عضو آریستا باشد. وقتی که به آریستا پیوستم دریافتم تنها کاری که آنها در جلساتشان انجام می دادند این بود کهبنشینند و در مورد اینکه چه کس دیگری شایستگی عضویت در گروه شگفت انپیزشان را دارد بحث کنند. فهمیدی؟ پس ما می نشستیم و سعی می کردیم تصمیم بگیریم که چه کسی اجازه خواهد داشت تا به آریستا بپیوندد. این جور مسائل (افتخارات) به دلایلی که خودم هم نمی فهمم من را از نظر روانی آزار می داد و از آن روز تا کنون همواره آزار می دهد. زمانی یکی از اعضای آکادمی ملی علوم شدم، عاقبت مجبور به استعفا شدم چرا که آن هم سازمان دیگری بود که بیشتر وقتش را روی این قضیه می گذراند تا شخصی را که به اندازه کافی برجسته است انتخاب کند تا عضو آکادمی ملی شود. مسائلی از این قبیل نیز وجود داشت که آیا جای ما فیزیکدان ها تنگ میشد آن هم به این دلیل که آنها یک شیمیدان خیلی خوب دارند و چیز خراب شده بود زیرا بیشتر هدف این شده بود که ببینیم چه کسی این افتخار را دارد تا به گروهمان ملحق شود – تلاش می کنند که به ما بپیوندد در حالی که به اندازه کافی فضا برای او وجود ندارد؟ چه عیبی به شیمی دانها وارد است. همه درسته؟ من افتخار را دوست ندارم.

  • قوانین بازی

[ از ۱۹۵۰ تا ۱۹۸۸ فاینمن استاد فیزیک تئوری در موسسه تکنولوژی کالیفرنیا بود. ]

یک روش جالب برای فهمیدن اینکه ما چگونه سعی در فهم قوانین طبیعت داریم نوعی شبیه سازی بامزه است که فرض کنیم خدایان بازی‌های بزرگی مانند شطرنج بازی می کنند، و شما قوانین بازی را نمی دانید، اما اجازه دارید که به صفحه ی شطرنج نگاه کنید، حداقل بطور گاه گاه از یک گوشه‌ای کوچک، از طریق این مشاهدات سعی می کنید تا قوانین بازی را بفهمید، و شاید بتوانید قوانین مهره هایی که تکان می خورند را بیابید. شما ممکن است بعد از مدت زمان کمی به عنوان مثال کشف کنید که وقتی فقط یک فیل در صفحه شطرنج است فیل رنگ خانه ای که در آن حرکت می کند را حفظ می کند. بعد از آن شما می یابید که فیل قطری حرکت می کند و این موضوع قانونی را که شما قبلا کشف کرده اید (این که رنگ خانه اش را حفظ کرده ) توضیح می دهد. و این مانند کشف کردن یک قانون است و در نتیجه‌ی آن درك عمیق‌تری از بازی پیدا می کنید.

همه چیز خوب پیش می رود، شما همه‌ی قانون ها را کشف می کنید، همه چیز درست به نظر می رسد ولی اتفاقاتی رخ می دهند، ناگهان در گوشه‌ای پدیده‌ای عجیب و غریب اتفاق می افتد: قلعه رفتن، چیزی که انتظار آن را نداشتید. ما همواره در فیزیک بنیادی، در تلاش برای بررسی چیزهایی هستیم که نتایجشان را نمی فهمیم. بعد از آنکه آنها را به اندازه‌ی کافی آزمایش کردیم، راحت می شویم.

آن قسمتی که مطابق انتظار ما پیش نمی رود، و تناسبی ندارد از همه جالب تر است. هم چنین ما می توانیم دگرگونی هایی در فیزیک داشته باشیم: بعد از آنکه متوجه شدیم که فیل ها رنگ خانه هایشان را حفظ می کنند و قطری حرکت می کنند و غیره … تا زمان طولانی همه می دانند که این قانون درست است، ناگهان روزی در یک بازی شطرنج کشف می کنید که فیل رنگ خانه اش را حفظ نکرده. رنگش را تغییر داده است. مدتی بعد یک احتمال جدید را خواهید یافت، اینکه یک فیل زده شده است و هنگامیکه پیاده‌ای به آخر خط (صفحه‌ی شطرنج) می رسد، فیل جدیدی را که قبلا از بازی خارج شده است وارد صفحه می کند. (می بینید که فیل هم این گونه می تواند رنگ خانه‌ی خود را تغییر دهد. ) این اتفاق می تواند رخ دهد اما شما این را نمی دانستید. قوانین ما هم خیلی شبیه به این هستند: این قانون ها گاهی اوقات کاملا درست به نظر می رسند، به کارشان ادامه می دهند ولی ناگهان تغییرهای کوچکی آنها را اشتباه جلوه می دهد. در نتیجه ما باید شرایطی را که تغییر رنگ فیل تحت آن رخ داده است را بررسی کنیم و پیش برویم تا به تدریج قانون جدیدی را یاد بگیریم که این شرایط را عمیق تر توضیح می دهد. بر خلاف شطرنج که در آن وقتی که بیشتر پیش می روید قانون ها پیچیده تر می شوند، در فیزیک، وقتی که شما چیزهای جدیدی کشف می کنید، ساده تر به نظر می آید.

آن پیچیده تر به نظر می رسد به این دلیل که ما تجربه های بزرگتری یاد می گیریم – یعنی درباره ذرات بیشتر یاد گرفته و چیزهای جدیدتری می آموزیم – بنابراین قانون ها مجددا پیچیده به نظر می آیند. اما اگر شما همیشه تشخیص دهید که چه چیز شگفت انگیز است یعنی اگر ما تجربیاتمان را گسترده تر کنیم که نواحی مشکل تر تجربه را در بر گیرد گاهی اوقات هنگامی که همه چیز در قالب یک وحدت قرار می گیرد این یکپارچگی ها را در پیش رو خواهیم داشت که در آن کارها به ساده تر از آن چه که قبلا به نظر می آید تبدیل خواهد شد.

اگر شما به هویت غایی جهان فیزیکی، یا جهان کامل، علاقه‌مند هستید، در حال حاضر تنها راه ما برای فهمیدن این جهان فیزیکی از طریق استدلال‌های ریاضی است، پس من تصور نمی کنم کسی بتواند بخش زیادی از جنبه‌های ویژه‌ی جهان، یاژرفای زیاد ویژگی جهانی بودن قانون ها و روابط چیزها را بدون فهمی از ریاضیات درك کند. من راه دیگری را برای فهمیدن کنم کسی که ادراك ریاضی خود را گسترش نداده باشد کاملا قادر باشد تا ارزش واقعی این جنبه از جهان را درك کند – این مسائل نمی دانم، ما روش دیگری را برای شرح دقیق آن یا دیدن روابط مشترك آنها نمی شناسیم. بنابراین من فکر نمی منظور منو اشتباه نفهمید جنبه های بسیار زیادی از جهان هم وجود دارند که دانستن ریاضیات برای آنها لازم نیست، مثل عشق، که ارزش‌های خیلی لذت بخش عالی دارد و به انسان یک حس بیم و هیبت می دهند. منظورم این نیست که فیزیک تنها چیز در این جهان است اما شما درباره‌ی فیزیک صحبت می کردید و اگر این آن چیزی است که شما درباره‌ی آن صحبت می کردید باید بگویم در نتیجه‌ی نداشتن ریاضیات یک محدودیت جدی برای فهمیدن جهان ایجاد می شود.

  • در هم شکستن اتم

خوب، آنچه که من در فیزیک بر روی آن کار می کنم در حال حاضر، مساله خاصی است که با آن روبرو شده ایم و من می خواهم آن را شرح دهم. شما می دانید که هرچیزی از اتم ساخته شده است، ما قبلا به این موضوع رسیده بودیم و بیشتر مردم از قبل این را می دانند: اینکه اتم یک هسته دارد با الکترون هایی که به دور آن می چرخند. رفتار الکترون ها در خارج از هسته کاملا شناخته شده است، تا جایی که اگر به زبان الکترودینامیک کوانتومی حرف بزنیم، که قبلا درباره‌ی آن به شما گفته بودم، قوانین آن بخوبی فهمیده شده است. مسئله‌ی بعدی این بود که هسته چگونه کار می کند؟ ذرات چگونه برهم کنش می نمایند؟ چگونه آنها کنار هم نگه داشته می شوند؟ یکی از نتایج فرعی، کشف شکافت هسته‌ای و ساخت بمب بود. اما کشف کردن نیروهای بنیادی که ذرات هسته‌ای را کنار یکدیگر نگه می‌دارد یک کار طولانی بود. در ابتدا تصور می شد که تبادل یک نوع ذره در داخل وجود دارد – که به وسیله‌ی یوکاوا پیشنهاد شده بود، که پیون نامیده می شد، و این گونه پیش بینی می شد که اگر شما پروتون ها را (پروتون ها یکی از ذرات داخل هسته هستند) به طرف یک هسته شلیک دهید، آن ها پیون هایی را از هسته خارج خواهند کرد و با اطمینان کافی این ذرات به بیرون آمدند.

نه فقط پیون ها بلکه ذرات دیگر هم بیرون آمدند که ما برای نام‌گذاری آنها اسم کم می آوردیم (کائون ها، سیگماها و لانداها و غیره؛ آنها در حال حاضر هادرون نامیده می شوند) و همین طور که ما انرژی بر هم کنش را افزایش می دادیم، به ذرات به مراتب متفاوت‌تری دست می یافتیم، تا اینکه تعداد آنها به صدها نوع ذرات مختلف رسید؛ بنابراین مسئله ما از سال‌های ۱۹۴۰ تا ۱۹۵۰ و تا زمان حاضر پیدا نمودن طرحی بود که در پشت این اتفاق وجود داشت. به نظر می آمد که روابط و طرح‌های بسیار بسیار جالبی در مورد ذرات وجود داشته باشند تا آن که نظریه‌ای به وجود آمد که این مسئله را توضیح بدهد، و آن اینکه همه‌ی این ذرات از چیزهای دیگری ساخته شده بود، که آنها را کوارک نامیدند (برای مثال، سه کواری یک پروتون را می سازد) و پروتون یکی از ذرات هسته است؛ ذره‌ی دیگری که هسته را می سازد، نوترون است. کوارك ها انواع مختلفی بودند (در واقع، در ابتدا فقط سه کوارك برای توصیف صدها ذره مورد نیاز بود) آنها نوع u ،s ،d نامیده می شوند. دو u و یک d پروتون را می سازند، دو d و یک u نوترون را می سازند. اگر آنها به صورت دیگری آرایش بگیرند ذرات دیگری را می سازند.

بعد این مشکل پیش آمد: رفتار دقیق کوارک ها چیست؟ و چه چیزی آنها را در کنار هم نگاه می دارد؟ و یک نظریه اندیشیده شد که خیلی ساده است، و شباهت خیلی نزدیکی به الکترودینامیک کوانتومی دارد (نه دقیقا همان اما خیلی نزدیک به آن) که در آن کوارك ها خیلی شبیه الکترون می باشند و ذراتی که گلوئون نامیده می شدند، شبیه فوتون ها هستند (آن چه که بین الکترون ها و پروتون ها وجود دارد، و باعث می شود که آنها به طور الکتریکی همدیگر را جذب کنند). از نظر ریاضیات خیلی شبیه الکترودینامیک کوانتومی بود اما جملات کمی وجود دارند که آن را قدری با الکترودینامیک کوانتومی متفاوت می سازند. این اختلافی که در شکل معادلات حدس زده شده بود به وسیله‌ی قوانین بسیار ساده و زیبا و معینی صورت گرفته بود نه اینکه به صورت اختیاری و دلخواه صورت گرفته باشد. آنچه اختیاری است این است که چند نوع متفاوت از کوارك ها وجود دارد، ولی نیروی مشخصه میان آنها اختیاری نمی باشد.

حال بر خلاف الکترودینامیک، که در آن دو الکترون می توانند تا فاصله‌ی به حد کافی دوری که می خواهید گذاشته شوند، در واقع هنگامی که آنها خیلی دور از هم باشند نیرو ضعیف تر شده است؛ اگر این موضوع برای کوارك ها درست باشد شما انتظار خواهید داشت هنگامی که شما ذرات را با شدت کافی به هم برخورد می دهید کوارك ها بتوانند بیرون آیند. اما به جای آن، وقتی که یک آزمایش با انرژی کافی انجام می دهیم، انتظار داریم که کوارك بیرون بیاید اما به جای آن فورانی از ذره ها که در همان جهت هادرون ِ برخوردی حرکت می کنند، وجود دارد نه کوارك، و از تئوری واضح است که وقتی کوارك بیرون می آید به طریقی این جفت هایی از کوارك را می سازد و آن ها گروه هایی را تشکیل می دهند و هادرون را می سازند.

سوال اینست چرا این قدر اختلاف با الکترودینامیک هست؟ و چگونه این جملات اختلافی کوچک که در معادلات با یکدیگر فرق دارند، این اثرات کاملا متفاوت را ایجاد می کنند؟ در حقیقت، این که این تفاوت واقعا از کجا می آید برای بیشتر مردم تعجب آور بود و شما در ابتدا فکر می کردید که تئوری اشتباه بوده است. اما بیشتر که مطالعه می شود مشخص می شود که این جمله‌ی اضافی این اثرها را ایجاد می کند. حالا ما در موقعیتی بودیم که در تاریخ فیزیک با هر زمان دیگری متفاوت بود. ما یک تئوری داریم، یک تئوری کامل و معین، منظورم هادرون ها می باشند، همچنین ما تجربیات و جزئیات زیادی داریم، پس چرا نمی توانیم بلافاصله تئوری را امتحان کنیم، تا به درست یا غلط بودنش پی ببریم؟ زیرا آنچه که باید انجام دهیم محاسبه است که پیامد تئوری است. اگر تئوری درست است، چه اتفاقی باید بیفتد؟ و چه اتفاقی افتاده است؟ بسیار خوب، اکنون در این زمان مشکل در گام اول است. اگر تئوری درست است فهم چیزی که باید اتفاق بیفتد، سخت است. در حال حاضر درگیری با ریاضیاتی که برای فهم پیامدهای تئوری مورد نیاز است، فوق العاده مشکل است. بنابراین واضح است که مشکل من چه چیزی است. مشکل من این است که راهی بدست آورم تا از این تئوری عدد بگیرم تا امتحان کنم که آیا آن تئوری واقعا دقیق است. البته نه فقط از نظر کیفی، و اینکه بفهمم آیا ممکن است از این تئوری یک نتیجه ی درست بدست آید.

من چند سالی را سعی کردم که ریاضیاتی را خلق کنم تا به من اجازه دهد معادلات را حل کنم، اما به جایی نرسیدم، و سپس برای انجام این کار تصمیم گرفتم کم و بیش شکل جواب معادلات را حدس بزنم. توضیح این خیلی مشکل است، اما من باید قبل از این که به یک نظر کمی خوب برسم، به یک نظر کیفی می رسیدم، این که پدیده چگونه کار می کند. به عبارت دیگر، افراد حتی به طور سطحی نمی فهمیدند که آن پدیده چگونه کار می کرد، بنابراین من در یکی دو سال گذشته بیشتر سعی می کردم تا به طور کلی البته نه هنوز به طور کمی، بفهمم آن پدیده چطور کار می کند با این امید که در آینده آن فهم تقریبی با یک ابزار، راه یا الگوریتم ریاضی دقیق جایگزین شود تا بتوان از تئوری به جزئیات رسید. متوجه هستید؟ ما در یک موقعیت خنده دار هستیم: ما دنبال تئوری نمی‌گردیم، ما تئوری داریم (یک کاندیدای خوبِ خوب) اما در مرحله‌ای از علم هستیم که احتیاج داریم تئوری را با تجربه و با رسیدن به نتایج و امتحان کردن آنها مقایسه کنیم. ما در نتایج گیر افتاده ایم، و این هدف و خواسته‌ی من است که بفهمم آیا می توانم راهی را بدست آورم که به نتایج این تئوری برسم (می خندد). این یک موقعیت احمقانه است که ما در آن گیر افتاده ایم، این که ما یک تئوری داشته باشیم و نتوانیم پیامدهای آن را بدست آوریم. این موضوع برای من غیر قابل تحمل است، من اید این را بفهمم. شاید یک روزی این اتفاق بیفتد.

  • بگذار جرج انجام دهد

برای انجام یک کار حقیقی و خوب فیزیکی، به یک زمان فشرده نیاز دارید تا نظرات مبهمی را که به خاطر سپردن آنها سخت است، جمع آوری کنید، این درست مثل ساختن خانه‌ای است، با کارت هایی که هرکدام از این کارت ها سست و ضعیف بوده و اگر شما یکی از آنها را فراموش کنید همه‌ی آنها فرو می ریزند. شما نمی دانید که چگونه این اتفاق می افتد پس مجبورید که آنها را دوباره بسازید، و اگر یک جورایی چگونگی قرار گرفتن کارت ها در کنار هم را فراموش کنید متوقف می شوید (کارت‌های شما قسمت‌های مختلف ایده‌ی شما هستند، که باید باهم باشند تا یک ایده ساخته شود) نکته اصلی این است، شما قسمت‌های مختلف ایده‌ی خود را روی هم می‌گذارید، این دقیقا مثل یک برج است و این قسمت های مختلف به راحتی سر می خورد و می لغزد، و برای نلغزیدن به تمرکز زیادی احتیاج دارید، (همان زمان منسجم برای فکر کردن) و اگر شما اشتغال فکری در اداره یا هر جایی مثل آن داشته باشید، دیگر فکر شما منسجم نمی شود. بنابراین من برای خودم یک افسانه‌ی دیگر ساخته ام: من بی مسئولیت هستم . به همه می گویم، من هیچ کاری انجام نمی دهم. اگر کسی از من بخواهد که در کمیته‌ای باشم و مراقب امر پذیرش دانشجو باشم، نه، مسئولیت آن را نمی پذیرم، من محل به دانشجویان نمی گذارم. البته چرا دانشجو برای من اهمیت دارد ولیکن چون می دانم که کس دیگری این کار را خواهد کرد. به قول معروف:

“!Let George Do it” در حالی که شما نباید این دیدگاه را داشته باشید، چون کار درستی نیست، اما من این کار را می کنم چون دوست دارم فیزیک کار کنم و می خواهم بیشتر بدانم که آیا هنوز می توانم ادامه دهم به خاطر همین من خودخواهم، درسته چون می خواهم فیزیک کار کنم.

  • خسته از تاریخ

همه‌ی آن دانشجویان در کلاس هستند. اکنون از من در مورد اینکه چگونه باید به بهترین نحو به آنها درس بدهم سوال می شود؟ آیا بهتر است که به آنها از دیدگاه سیر تاریخ علم درس بدهم؟ یا از کاربردهایش بگویم؟

به نظر من بهترین راه تدریس، این است که هیچ فلسفه‌ای نداشته باشی (یک مسیر مشخص نداشته باشی) و پر تلاطم عمل کنی. یعنی از هر راه ممکنی برای تدریس استفاده کنی. و این تنها راهی است که من برای پاسخ دادن به آن سوال می توانم اراده کنم. یعنی در طول زمان در برخورد با شرایط مختلف راه تدریس مناسب را پیدا می کنی. مثلا وقتی شخصی که به روند تاریخی علم علاقه دارد با ریاضی نظری (انتزاعی) کسل می شود، از طرف دیگر شخصی که امور انتزاعی را دوست دارد، با روند تاریخی کسل خواهد شد. اگر آن تئوری را بتوانی اجرا کنی همیشه همه را کسل نمی کنی و شاید کار تدریس تو بهتر انجام شود. من واقعا نمی دانم که چگونه این کار را انجام دهم. من نمی دانم پاسخ این سوال که ذهن‌های مختلف با علایق مختلف را چگونه علاقه مند کنم چیست.

یک راه از طریق اجبار است؛ تو مجبوری این درس را بگذرانی، تو مجبوری این امتحان را بدهی، این یک روش بسیار تاثیرگزار است. بسیاری از افراد این گونه به مدرسه می روند و این روش می تواند بسیار موثر باشد. من متاسفم که بعد از سالهای بسیار بسیار زیاد تدریس و امتحان کردن روش های مختلف، واقعا نمی دانم که چگونه باید این کار را انجام دهم.

  • پسر مثل پدر (like father, like son)

وقتی بچه بودم خارج از مطالبی که پدرم به من می آموخت، خودم نیز شوق آموختن داشتم. بنابراین تلاش کردم که به پسرم چیزهای جالب و زیبایی درباره‌ی دنیا بگویم. وقتی که پسرم خیلی کوچک بود، او را به رختخواب می بردیم و همینطور که می دانید برای او قصه می گفتیم. من برایش قصه‌ای می ساختم درباره‌ی آدم های کوچکی که قد بسیار کوتاهی داشتند.

آنها قدم می زدند، پیک نیک می رفتند و در هواکش زندگی می کردند.

آن ها از بین چیزهایی که برای آنها بلند، بزرگ و آبی بود و شبیه درخت هایی بدون برگ و فقط با یک ساقه بودند، حرکت می کردند و مجبور بودند از بین آن ها حرکت کنند و … پسرم کم کم به این نتیجه می رسید که آن چیزهای بلند پرزهای یک قالیچه است، پرزهای روی قالیچه‌ی آبی. او از این بازی لذت می برد، چون همه چیز را خیلی عجیب برای او توضیح می دادم. و او این قصه ها را دوست داشت چون ما در این بازی همه‌ی چیزهای عجیب و غریب را داشتیم.

حتی یک بار او را از نظر ذهنی به داخل غار مرطوبی که هوا در آن رفت و آمد می کرد، بردم. هوای سرد داخل غار می شد و هوای گرم از آن بیرون می رفت و به همین ترتیب. در واقع منظور من از این غار بینی سگ بود و به همین روش من توانستم به او همه چیز را راجع به فیزیولوژی یاد بدهم.

او این روش را دوست می داشت، به همین طریق من خیلی از این مسائل را به او می آموختم و من هم لذت می بردم چون از چیزهایی که دوست داشتم به او می گفتم. هنگامی که او حدس می زد که منظور از بازی یا قصه چیست لذت می بردیم. من یه دختر نیز داشتم و سعی می کردم که همین چیزها را به او بگویم ولی شخصیت دختر من متفاوت بود. او دوست نداشت که به این قصه ها گوش کند. او دوست داشت داستان های کتاب ها را برایش دوباره تکرار کنم. از من می خواست که برایش داستان بخوانم نه اینکه برایش داستان بسازم و این یک شخصیت متفاوت است. اگر من بگویم که روش خوب برای آموزش علم به بچه ها ساختن این داستان ها از این آدم‌های کوچک است، حرف درستی نزده ام چرا که این روش اصلا روی دخترم جواب نداد با اینکه روی پسرم موثر بود.

  • علمی که علم نیست

فکر می کنم موفقیت علم باعث بوجود آمدن نوعی شبه علم هم شده است. به عنوان مثال علوم اجتماعی علمی است که در واقع علم نیست.

در علوم اجتماعی کارها بطور علمی انجام نمی گیرد، در این علم یک سری فرم ها را دنبال می کنند. مثلا داده ها را جمع‌آوری می کنند و همین طور ادامه می دهند ولی به هیچ قانونی نمی رسند. آنها هنوز هیچ چیز را کشف نکرده اند. و هنوز به هیچ جا نرسیده اند، شاید یک روزی برسند، اما خیلی پیشرفته نیست و این اتفاق در یک سطح عادی است.

ما بر روی هرچیزی چنان کار می کنیم که به صورت شاخه‌ای از مهارت‌های علمی در آید. ولی آنها علمی کار نمی کنند، پشت میز تایپ می نشینند و عباراتی می سازند مانند: گیاهانی که با کودهای گیاهی یا حیوانی رشد می کنند، بهتر از گیاهانی هستند که با کودهای شیمیایی رشد کنند. شاید درست باشد، شاید هم نباشد. ولی به هیچ شکلی اثبات نشده است. اما آن ها پشت میز می نشینند و همه‌ی این مسائل را به عنوان علم می سازند بعد به یک متخصص تغذیه تبدیل می شوند. در اطراف ما انواع این شبه علم ها وجود دارد.

شاید من کاملا در اشتباه باشم و آن ها واقعا همه‌ی این مسائل را بدانند، ولی فکر نمی کنم که من اشتباه کنم.

می دونی،حسن من این است که به این رسیده ام که چقدر سخته اگر واقعا بخواهیم چیزی را بفهمیم. و چقدر بایستی در بررسی نتایج آزمایشات دقیق باشیم و چقدر راحت دچار اشتباه می شویم و به این اشتباهات خود می خندیم. من می دانم چیزی را دانستن یعنی چه. و برای همین وقتی می بینم آنها چطوری اطلاعاتشان را بدست می آورند، نمی توانم باور کنم که آن را درك کرده اند، آن ها کار لازم را انجام نداده اند، بررسی کافی نکرده اند، و دقت لازم را نداشته اند. من شک دارم که آنها ندانند همه‌ی این حرف ها غلط است، آنها مردم را مرعوب خود ساخته اند. من جهان را خیلی خوب نمی شناسم ولی اینگونه تصور می کنم.

  • شک و تردید

اگر از علم انتظار دارید تا جواب هر پرسش عجیبی مثل ما چه هستیم؟ کجا می رویم؟ معنی دنیا چیست؟ و غیره را بدهد فکر می کنم که براحتی سرخورده شوید و به دنبال جواب‌های مرموز این سوال ها بگردید. من نمی دانم چگونه دانشمندی می‌تواند چنین جوابی بدهد چون که کل ماوراء الطبیعه باید درك شود. خوب، ولش کنید. به هر حال من اینو نمی فهمم، اما هر طور که فکر کنید، طرز تفکر من در مورد کاری که می کنیم اینه که ما در حال کاوش هستیم و سعی داریم تا آن جا که ممکن است در مورد دنیا بدانیم. مردم از من می پرسند: «آیا تو در جستجوی قوانین نهایی فیزیک هستی؟» نه! من دنبال آن نیستم. من فقط دنبال بیشتر فهمیدن دنیا هستم و اگر معلوم بشود که قانون نهایی ساده‌ای وجود دارد که همه چیز را توضیح می دهد، البته کشف آن خیلی دلپذیر خواهد بود.

اگر معلوم بشود علم مانند پیازی با میلیون ها لایه است و ما از نگاه به این لایه ها خسته و درمانده می شویم، پس باید همچنان باشد لیکن ما بدون اینکه در مورد شکل پیاز فکر کنیم درصدد کسب اطلاعات بیشتری در مورد آن باشیم و پیامد آن هرچیزی که هست، معلوم خواهد شد. بنابراین هنگامی که برای تحقیق در مورد پیاز (علم) می رویم نباید از قبل حدس بزنیم که چه هست، فقط سعی کنیم بیشتر دربار‌ه‌ی آن بدانیم.

اگر مشکل شما اینه که چرا باید بیشتر بدانیم و فکر می کنید، سعی دارید با بیشتر دانستن به پاسخ یک سوال فلسفی عمیق برسید ممکن است که دچار اشتباه شده باشید. ممکن است با فهمیدن بیشتر طبیعت نتوانید به پاسخ این سوال فلسفی برسید، اما من به دنبال جواب چنین پاسخ های فلسفی نیستم که چنین نظری ندارم. علاقه‌ی من به علم فهمیدن ساده‌ی دنیاست و هرچه قدر بیشتر بفهمیم بهتر می فهمیم.

رموز قابل توجه زیادی وجود دارد، درباره‌ی این واقعیت که ما قادریم کارهای بسیار بیشتری از آنچه که حیوانات انجام می دهند انجام دهیم. و معماهای دیگری از این قبیل نیز موجود است. اما اینها رازهایی هستند که من می خواهم بدون اینکه جوابشان را بدانم در موردشان تحقیق کنم. و روی هم رفته نمی توانم به این داستان‌های ویژه که در مورد رابطه‌ی ما با کل هستی ساخته شده اند معتقد باشم. برای اینکه آنها خیلی ساده به نظر می رسند. خیلی محدود، خیلی محلی، خیلی ایالتی. کره‌ی زمین، او به کره زمین آمد، صورتی از خدا به زمین آمد، فکر کنید، و به آنچه که در آنجا است توجه نمایید. چرا که مطالبی که این چنین گفته می شود، متناسب نیست. به هر طریق بحث کردن فایده‌ای ندارد. من نظری نمی دهم (بحثی نیست). من فقط سعی می کنم به شما بگویم چرا دیدگاه علمی که دارم بر روی باورهایم اثر می گذارد. همچنین موضوع دیگری هست و آن این سوال که چگونه شما می فهمید که چیزی درست است؟ و اگر همه‌ی ادیان مختلف در این مورد تئوری‌های مختلفی داشته باشند، آنجاست که شگفت زدگی آغاز می شود. وقتی که شروع کردی به شک کردن، مثلا شک می کنی و از من می پرسی آیا علم درست است؟ شما می گویید: نه.

ما نمی دانیم چی درست است، ما سعی داریم تا اینو بفهمیم و هرچیزی احتمال غلط بودنش هست.

با گفتن اینکه هرچیزی احتمالا اشتباه است، شروع به درک دین کن. این کار را بکن. به محض این که این کار را کردی، شروع به پایین لغزیدن از لبه‌ای می کنی که برگشتنش سخت است. با دیدگاه علمی یا همان دیدگاه پدرم که معتقد بود، باید خوب نگاه کرد و دید که چه چیزی درست است، چه چیزی احتمالا درست است یا چه چیزی درست نیست. وقتی که شک کردی و پرسیدی کارهایی که در مورد خودم قسمتی بنیادی از روحم شده، آن وقت که شک کردی و پرسیدی باور سخت می شود.

می دونی، یک مساله اینه که من می توانم با شک و تردید و ندانستن زندگی کنم. فکر کنم که خیلی جالب تر باشه که ندانی و زندگی کنی تا این که جواب هایی داشته باشی که احتمالا غلطتند. من جواب‌های تقریبی دارم و همچنین باورهای ممکن و درجات یقین مختلف در مورد چیزهای مختلف دارم. اما مطلقا از چیزی که مطمئن نیستم و مسائلی هستند که هیچ چیزی در موردشان نمی دانم. مثلا آیا هیچ معنی دارد که بپرسیم چرا ما اینجاییم؟ این سوال چه معنی دارد؟ من در این مورد کمی فکر می کنم و اگر نتوانم بفهمم، سراغ چیز دیگری می روم و حتما نباید جوابش را بدانم. من از ندانستن چیزها احساس ترس نمی کنم.

گم شدن در یک دنیای مرموز، بدون هیچ هدفی، که تا آن جا که می دانم واقعا هم همینطور است، این چیزها من را نمی ترساند.

4 comments

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *