تجربه مطالعه «حتما شوخی میکنید آقای فاینمن!»

متاسفانه کتاب خوندن توی کشور ما هنوز آمار خوبی نداره. علت های زیادی هم داره که نمی‌خوام اینجا در موردشون صحبت کنم. ولی یکی از چیزایی که هیچ وقت در مورد کتاب و کتاب خوندن ما در موردش نشنیدیم یا نخوندیم یا بهش فکر نکردیم اینه که کتاب می‌تونه یک وسیله سرگرم کننده و جذاب باشه! در حقیقت فرهنگ حاکم بر جامعه اینه که کتاب یک چیز پر از «آموزش» و «حکمت» و کتاب‌خون ها هم آدم های «روشن فکر» و مثلا خفنی هستند! واقعا این طور نیست، ما دچار سوءتفاهم شدیدی شدیم! این یک نگرش غلط به مقوله کتاب و کتاب‌خوندنه! ما همیشه قرار نیست از خوندن کتاب دانشمون زیاد بشه، گاهی از اوقات کتاب میتونه ما رو سرگرم کنه، برامون کلی ماجراهای تخیلی و به دور از واقعیت بگه، اشکمونو در بیاره، تپش قلبمون رو زیاد کنه و در نهایت هم، غیر از کلی کیف کردن و لذت بردن، هیچ چیزی به دانش ما اضافه نکنه! شخصا ترجیح میدم با خوندن یک کتاب بهم خوش بگذره تا با دیدن برنامه های تلویزیون یا بازی های ویدیوئی! پس شروع کنیم به کتاب خوندن، این دفعه به نیت خوش گذشتن و سرگرم شدن! (امتحان کنید!)

در مورد خودم، کتاب هایی که بیانگر زندگی افراد تاثیر گذار هستند رو دوست دارم. همین طور کتاب Challenger-320x450هایی که این جور آدمها بعد از یه عمر دست و پنجه نرم کردن با روزگار و کسب موفقیت هایی توی رشته و زمینه‌ی کاری خودشون، نوشتند. خیلی وقت پیش کتاب «سنگ فرش هر خیابان از طلاست» (ماجرای زندگی موسس شرکت دوو کره (کیم وو جونگ) به قلم خودش) رو خوندم و خوشم اومد! بعد از اون تصمیم گرفتم که از این سبک نوشته ها حداقل سالی یه دونه بخونم، چون هم فال هستند و هم تماشا! از طرفی خیلی وقته که سراغ فیزیک اومدم، برای همین سعی کردم کتابهایی که انتخاب میکنم معطوف به فیزیکدان ها و ریاضیدان ها باشه. کتاب «دنیایی که من می بینم» نوشته آینشتین رو خوندم جالب بود. یک سری کتاب دیگه هم هست که فیزیک‌دان ها نوشته باشند: «جز و کل» نوشته‌ی هایزنبرگ، «زندگی چیست؟» نوشته‌ی شرودینگر و … همین طور چند تا فیلم خوب هم پیدا کردم؛ یکیشون «ذهن زیبا» داستان زندگی جان نش ریاضیدان برنده نوبل اقتصاد بود. یکی هم «آینشتاین و ادینگتون» که ماجرای نسبیت رو به تصویر میکشید و آخری هم فیلم «فاجعه‌ی چلنجر» ماجرای انفجار شاتل چلنجر و بررسی اون فاجعه توسط ریچارد فاینمن بود! دیدن این سه تا فیلم رو به علم (به ويژه فیزیک) دوستان پیشنهاد میکنم.

SurelyYoureJokingMrFeynman
اخیرا کتاب «حتما شوخی می‌کنید آقای فاینمن!» Surely You’re Joking, Mr. Feynman!”: Adventures of a Curious Character رو خوندم! فوق العاده بود! ماجرای زندگی فاینمن به روایت خودش! اطلاعی در مورد ترجمه‌ی کتاب ندارم ولی شنیدم که این کتاب با مشخصات: «م‍اج‍راج‍وئ‍ی‌ه‍ای‌ ف‍ی‍زی‍ک‌دان‌ ق‍رن‌ ب‍ی‍س‍ت‍م‌ ری‍چ‍ارد ف‍ای‍ن‌ م‍ن‌/ رال‍ف‌ گ‍ی‍ل‌ ت‍ون‌؛ م‍ت‍رج‍م‍ی‍ن‌ ت‍وران‍دخ‍ت‌ ت‍م‍دن‌ (م‍ال‍ک‍ی‌)، اردوان‌ م‍ال‍ک‍ی‌/ ‏مشخصات نشر: ت‍ه‍ران‌: ع‍ل‍م‌، ۱۳۸۲» خیلی وقت پیش ترجمه شده (من توی بازار ترجمه شده ش رو ندیدم تاحالا، اگه هم باشه احتمالا هرس شده!) [دانلود کتاب]

فاینمن برنده جایزه نوبل فیزیک و همین طور جایزه های مهم دیگه ای هست و بیان اینکه فاینمن جزو ده فیزیکدان بزرگ کل تاریخه جفا نیست؛ اما چیزی که سبب شده تا فاینمن اینقدر محبوب بشه هیچ‌کدوم از این ها نیست! فاینمن جذاب و دوست داشتنی بود و هست چون که یک معلم فوق العاده بود و شخصیت جالبی داشت. درس گفتارهای فاینمن کماکان از بهترین دوره های فیزیکه! در مورد بقیه آثار فاینمن به صفحه‌ی ویکی پدیا فاینمن رجوع کنید!
آثار فاینمنکتاب «حتما شوخی می‌کنید آقای فاینمن!» ماجرای زندگی فاینمن رو از دوران کودکی تا زمانی که جایزه نوبل رو می‌گیره شامل میشه (بقیه‌ی زندگی فاینمن توی کتاب «چه اهمیتی داره که مردم چی فکر میکنند؟» نوشته شده! اونم کتاب خوبیه، ولی به جذابیت این نیست!). «حتما شوخی می‌کنید آقای فاینمن!» جزو اون دسته از کتاب‌هاییه که واقعا جذابه، جوری که شما همه‌ش دوست دارید ببینید بعدش چی میشه! قول میدم خوندن این کتاب حسابی هیجان زده تون کنه!

با خوندن این کتاب می‌فهمید که فاینمن صبح تا شب دنبال درس و مشق نبوده و توی لیست علاقمندی‌های فاینمن غیر از فیزیک چیزهای مختلف دیگه ای هم هست، از جمله دخترها! پیشنهاد میکنم پست جادی رو هم در مورد این کتاب بخونید! «حتما شوخی می‌کنید آقای فاینمن!» ۵ بخش داره؛ بخش اول کتاب به دوران قبل از فارغ‌ تحصیلی فاینمن از ام آی تی  برمیگرده، فاینمن تعریف میکنه که توی دوران کودکی با استفاده از وسایل ارزون قیمت یه آزمایشگاه برای خودش توی خونه درست کرده بوده و اونجا تجربه های زیادی کسب می‌کرده، تا جایی که بعد از یه مدتی شروع به تعمیر کردن رادیوهای مردم می‌کنه! این قسمت از کتاب نسبت به سایر قسمت‌ها زیاد هیجان انگیز نیست، ممکنه حس کنید که فاینمن داره زیاد از خودش تعریف میکنه! ولی یه نکته ای هست و اون اینکه محیط بزرگ شدن بچه ها خیلی روی هوش و خلاقیت اونها تاثیر میذاره. پس هوش فقط یک چیز صددرصد ذاتی نیست!قسمت بعدی «حتما شوخی می‌کنید آقای فاینمن!» مربوط به دورانی میشه که فاینمن برای تحصیلات تکمیلی به پرینستون میره. روابط اجتماعی فاینمن زیاد خوب نبود (آدم باکلاسی نبوده) و آداب خیلی از چیزها رو نمی‌دونسته (درک من نیستا خودش میگه!). توی اون اوایل ورود به پریستون میره توی کافه‌ی دانشگاه، وقتی که گارسون ازش میپرسه: «آقای فاینمن چاییتون رو با شیر میخورید یا با لیموترش؟» در جواب میگه: «با هر دوتاش!» اون موقع گارسون در جواب میگه: «حتما شوخی می‌کنید آقای فاینمن!». اسم کتاب هم از همین جا میاد! این قسمت از کتاب رو من خیلی دوست دارم، شاید به خاطر اینه که الان خودم هم دانشجو هستم و از حال و هوایی دانشجویی فاینمن خوشم اومده،‌ولی خب اتفاقاتی که اینجا می افته واقعا جالبه! برای مثال فاینمن تعریف میکنه زمانی که توی پرینستون بوده، استادش جان ویلر بهش یه مسئله ای میده که حل کنه، فاینمن تا یه جاهایی این سوال رو حل میکنه ولی به جاهای خوبی نمی‌رسه تا این که میره پیش جان ویلر و در موردش صحبت میکنه تا اینکه با هم‌فکری هم به یک حل کلاسیکی تقریبا مناسبی میرسند. ویلر به فاینمن میگه این مسئله‌ی جالبیه، بهتره که در موردش یه سمینار بدی! تا اون زمان هیچ وقت فاینمن سمینار تخصصی نداده بوده با این وجود قبول میکنه. تا اینکه یکی دو روز قبل از سمینار یوجین ویگنر (یکی از مسئول‌های دانشکده) رو می‌بینه و ویگنر بهش میگه: «فاینمن چیزی که تو و ویلر روش کار میکنید خیلی جالبه، برای همین من راسل رو دعوت کردم که به سمینار تو بیاد.» هنری راسل ازاخترفیزیکدان‌های سرشناس بوده. بعد ویگنر ادامه میده که: «فکر کنم پروفسور نیومن هم علاقمند باشه  که بیاد». جان نیومن بزرگترین ریاضی دان اونجا بوده! «درضمن پروفسور پائولی هم قراره از سوئیس برای بازدید از دانشگاه به اینجا بیاند، من ایشون رو هم دعوت کردم!» فاینمن میگه من که کم کم رنگم زرد شده بود، تا اینکه وینگر گفت: «پروفسور آینشتین هم به ندرت توی سمینارهای هفتگی ما شرکت میکنند ولی چون من دیدم که موضوع سمینار تو خیلی جذابه، ایشون رو هم به طور ویژه دعوت کردم، بنابراین ایشون هم میاند!» خلاصه رنگ و روی فاینمن از زرد دیگه متمایل به سبز میشه با شنیدن این خبر! فکرشو کنید که یه آدم تازه کار موقع اولین سمینارش همچین مخاطبان بزرگی داشته باشه! هرکسی مسلما دست و پاش رو گم میکنه. تا این که روز سمینار فرامیرسه و ادامه ماجرا…!

قسمت سوم کتاب مربوط میشه به دورانی که فاینمن وارد پروژه منهتن (پروژه ساخت بمب اتمی) میشه.

فاینمن و اپنهیمر در لوس آلاموس

فاینمن و اپنهیمر در لوس آلاموس

شاید خیلی از آدمها نسبت به این موضوع دل خوشی نداشته باشند و از فیزیکدان ها به خاطر ساخت بمب اتم کینه به دل داشته باشند، ولی شرایط اون موقع واقعا جوری بوده که همه میخواستند هر جوری که شده جلو هیلتر، این انسان افسارگسیخته، رو بگیرند. فیزیکدان ها فکر میکردند قبل از این که نازی ها به این سلاح کشتارجمعی دست پیدا کنند، امریکا باید این سلاح رو بسازه و از اون برای متوقف کردن جنگ استفاده کنه. برای همین آلبرت آینشتین پیشنهاد ساخت بمب اتم رو به رئیس جمهور امریکا میده. البته فرق فاینمن و آینشتاین این بود که آینشتاین فقط پیشنهاد داد (تقریبا) ولی فاینمن از اول تا آخر پروژه کاملا درگیر بود و کمک های زیادی توی روند انجام پروژه کرد. البته بعدها همه فهمیدند که آلمان ها توانایی دست یابی به ساخت سلاح اتمی رو نداشتند و این باعث درد و رنج اکثر کسایی شد که توی اون پروژه سهیم بودند. این یک بازی وحشتناکی بود که سیاست مدارن با دانشمندان کردند. توی فیلم «فاجعه چلنجر» فاینمن یه دیالوگی داره که به همین موضوع اشاره میکنه و میگه: «این یک استفاده خوب از علم نبود.».  چیز دیگه ای که توی این قسمت جالبه مهارت فاینمن توی باز کردن گاوصندوق هاست! یعنی فاینمن با استفاده از چیزایی که بلد بوده و همین طور مهارت هایی که طی تمرین توی لوس آلاموس (محل ساخت بمب اتم) به دست اورده بوده می‌تونسه انواع و اقسام گاوصندوق ها از جمله گاوصندوق های مهمی مثل گاوصندوقی که مدارک محرمانه پروژه منهتن توش نگه داری میشده رو باز کنه!

قسمت چهارم کتاب مربوط به جابه جایی از دانشگاه کرنل به کلتک و ماجراهای برزیل رفتن فاینمن میشه. سفر فاینمن به برزیل هم پر از ماجراست. از یادگرفتن بونگو درام تا شرکت توی کارنوال های جشن توی برزیل تا ایراد گرفتن های زیاد به سیستم آموزشی برزیل توی تدریس «علم» (که البته تقریبا با شیوه‌ی تدریس ما توی مدارسمون شباهت داره!).feynman-bongos

«… و اما آن يك ترم تدريس در برزيل و مشاهده وضعيت آموزش در اين كشور برايم تجربه خيلی جالبی بود. دانشجوياني كه بهشان درس مي‌دادم بيشترشان عاقبت معلم مي‌شدند چون كه در آن سال‌ها در برزيل چندان امكانی برای مشاغل ديگر در اختيار فارغ‌التحصيلان رشته‌هاي علمی نبود. اين دانشجويان قبلاً خيلی از درس‌های فيزيک را گذرانده بودند و درس من قرار بود پيشرفته‌ترين درس‌شان در الكترومغناطيس باشد ـ معادلات ماكسول و اين قبيل چيزها. دانشگاه در چندين ساختمان ادارس در سراسر شهر پخش بود و كلاس من در ساختمانی رو به خليج برگزار می‌شد. در اين كلاس پديده خيلی عجيبی كشف كردم: گاهی سؤالی می‌كردم كه دانشجوها فی‌الفور به آن جواب می دادند اما دفعه بعد كه به نحوی همان سؤال را مطرح می‌كردم اصلاً نمی‌توانستند جواب بدهند ! مثلاً، يك‌‌بار كه داشتم درباره نور قطبيده صحبت می‌كردم به همه‌شان يك ورقه پولارويد دادم. پولارويد فقط نوری را عبور مي‌دهد كه بردار الكتريكيی‌اش در جهت معينی باشد، بنابراين توضيح دادم كه چطور از تاريك يا روشن بودن صفحه پولارويد مي‌شود فهميد كه نور در كدام جهت قطبيده است. اول دو ورقه پولارويد را آن قدر روي هم چرخانديم كه بيشترين نور ممكن از مجموعه آنها عبور كند. از اين مشاهده نتيجه گرفتيم كه در اين حالت راستای قطبشِ دو ورقه يكي است، يعني نوري كه از اولي عبور كرده از دومی هم عبور مي‌كند. ولي وقتی از آنها پرسيدم كه چطور مي‌توانيم جهت مطلق قطبش يک ورقه پولارويد را فقط با استفاده از همان ورقه تعيين كنيم، هيچ كس نظری نداشت. مي‌دانستم كه برای پاسخ به اين سؤال بايد قدري ابتكار به خرج داد، پس براي اينكه راهنمايی‌شان كرده باشم گفتم: «به نوری كه آن بيرون از دريا منعكس می‌شود نگاه كنيد.» باز هم هيچ كس چيزی نگفت. بعدش پرسيدم: «تاحالا چيزی از زاويه بروستر به گوش‌تان خورده؟» «بله استاد، زاويه بروستر زاويه‌ای است كه در آن نورِ بازتابيده از يك محيطِ شفاف كاملاً قطبيده است.» «خُب، حالا اين نور بازتابيده در چه راستايی قطبيده است؟» «در راستاي عمود بر صفحة بازتابش، استاد.» هنوز هم برايم عجيب است، آنها مثل تير جواب اين سؤال‌ها را ميی‌دادند. حتی اين را هم مي‌دانستند كه تانژانت زاويه بروستر برابر با ضريب شكست محيط است. گفتم: «خُب، حالا چه مي‌گوييد؟» اما باز هم سكوت. هنوز هم هيچ حرفی براي گفتن نداشتند. همين چند لحظه پيش، خودشان به من گفته بودند كه نور بازتابيده از يك محيط شفاف ـ مثل همين دريايی كه جلوي چشم‌شان بود ـ قطبيده است؛ حتی گفته بودند كه در چه راستايی قطبيده است. بالاخره بي‌طاقت شدم و گفتم: از پشت پولارويد به دريا نگاه كنيد و حالا پولارويد را كم‌كم بچرخانيد. صدایشان بلند شد كه: «اِ، چه جالب، قطبيده است! بعد از كلی كلنجار رفتن، بالاخره به اين نتيجه رسيدم كه اينها همه چيز را حفظ كرده‌اند ولی معني هيچ كدام از حفظيات‌شان را نمی‌دانند. مثلاً، وقتی می‌گويند: نوری كه از يك محيط شفاف بازتابيده است، نمي‌دانند كه منظور از محيط يك محيطِ مادي مثل آب است. نمي‌دانند كه «جهت نور» در واقع همان جهتی است كه نگاه ميی‌كنيد تا چيزی را ببينيد، و الی آخر. همه چيز را تمام و كمال «از بر» كرده بودند، ولی هيچ چيز معني‌داری از اين «معلومات»‌شان بيرون نمي‌آمد. پس همين بود كه وقتي مي‌پرسيدم: زاويه بروستر چيست؟ في‌الفور، مثل كامپيوتری كه اين كلمات قبلاً به خوردش داده شده باشد، جواب می‌دادند؛ ولي اگر می‌گفتم «حالا به آب نگاه كنيد» هيچ اتفاقی نمی‌افتاد ـ چيزی‌با عنوان «به آب نگاه كنيد» براي اين كامپيوتر تعريف نشده بود!

يك روز اجازه گرفتم رفتم سر يك كلاس در دانشكده مهندسی. درس دادنِ استاد اين طوری بود كه داشت ـ اگر به زبان خودمان ترجمه‌اش كنيم ـ مي‌گفت: دو جسم را…. معادل مي‌گوييم… اگر تحت تأثير… گشتاورهای مساوی…. شتاب‌های مساوی بگيرند. دو جسم را معادل ميی‌گوييم اگر تحت گشتاورهای مساوی، شتاب‌های مساوی بگيرند. دانشجوها گوش تا گوش نشسته بودند و داشتند در واقع ديكته می‌نوشتند. استاد هر جمله‌ای را كه بُريده بُريده گفته بود يك بار هم سريع و پشت سر هم تكرار می‌كرد و دانشجوها مواظب بودند تا چيزی را جا نيندازند. و بعد به همين ترتيب جمله‌های بعدی را می‌نوشتند. من توی آن كلاس تنها كسی بودم كه می‌دانستم استاد دارد درباره اجسامی با لختی دورانی يكسان صحبت می‌كند، كه البته فهميدنش با اين جور عبارت‌ها آسان هم نبود. نمی‌فهميدم كه دانشجوها چطور ممكن است از اين حرف‌ها چيزی ياد بگيرند. درس راجع به لختی دوراني بود اما هيچ صحبتی از اين نبود كه مثلاً باز كردن دري كه پشتش وزنه سنگينی گذاشته باشند چقدر سخت است، ولي اگر جاي وزنه خيلي نزديك به لولای در باشد چقدر آسان! بعد از كلاس، با يكی از دانشجوها صحبت كردم: «اين جزوه‌ای كه نوشتی به چه دردت مي‌خورد؟» «خب، می‌خوانمش. بايد امتحان بدهيم.» «فكر می‌كنی امتحان‌تان چه جوری است؟» «خيلي آسان، مي‌توانم يكي از سؤال‌ها را از همين الان برايتان بگويم.» آن وقت نگاهی به دفترچه‌اش كرد و گفت: «چه وقتی دو جسم معادل‌اند؟ جوابش هم اين است كه دو جسم را معادل می گوييم اگر تحت گشتاورهای مساوی شتاب‌های مساوی كسب كنند.» خُب، می‌بينيد كه اينها مي‌توانند در امتحان هم قبول بشوند، می‌توانند همه اين خزعبلات را «ياد بگيرند» ولي هيچ چيز جز همان حفظيات حاليشان نباشد.

يك بار هم رفتم سر جلسه امتحانِ ورودی دانشکده مهندسی. اين امتحان شفاهی بود و من اجازه داشتم گوش كنم. يكی از داوطلب‌ها معركه بود؛ به همة سؤال‌ها خيلی قشنگ جواب ميداد. ازش پرسيدند ديامغناطيس چيست و او به طور كامل جواب داد. آن وقت پرسيدند: «وقتی نور به طور مورب از محيطی با ضريب شكست معلوم و ضخامت معلوم عبور می‌كند چه اتفاقی برايش می‌افتد؟» «پرتو نور به موازاتِ خودش جا‌به‌جا می‌شود.» «چقدر جابه‌جا مي‌شود؟» «نمی‌دانم، ولی می‌توانم حساب كنم. و حسابش هم كرد. شاگرد خيلی خوبی بود، ولي من هم كم‌كم داشتم به اوضاع بدگمان مي‌شدم. بعد از امتحان رفتم پيش اين جوانِ تيزهوش و برايش توضيح دادم كه از آمريكا آمده‌ام و مي‌خواهم چند تا سؤال ازش بپرسم كه به هيچ وجه در نتيجه امتحانش تأثيري ندارد. اولين سؤالم اين بود كه «مي‌تواني براي ماده مغناطيسي چند تا مثال برايم بزني؟» «نخير.» بعد پرسيدم: «فرض كن اين كتاب از جنس شيشه است و من دارم از توی آن به يك چيزی روی اين ميز نگاه می‌كنم. حالا اگر من اين كتاب را كمي به طرف خودم كج كنم چه اتفاقی براي تصوير مي‌افتد؟» «تصوير منحرف مي‌شود؛ به اندازه دو برابر زاويه‌ای كه كتاب را چرخانده‌ايد.» گفتم: «فكر نمي‌كني با آينه قاطی كرده باشی؟» «نه استاد.» اين جوان همين چند دقيقه پيش در امتحان گفته بود كه نور به موازات خودش جابه‌جا می‌شود و بنابراين تصوير قدری به يك طرف منتقل می‌شود؛ حتي حساب كرده بود كه چقدر منتقل مي‌شود. اما حالا نمی‌فهميد كه يك تكه شيشه هم ماده‌ای با ضريب شكست است و تشخيص نمی‌داد كه سؤال من هم همانی است كه در امتحان جوابش را داده است.

در دانشكدة مهندسی درس روش‌های رياضی در فيزيك و مهندسی را هم تدريس كردم. سعی كردم بهشان ياد بدهم كه چطور می‌شود مسائل را با روش آزمون و خطا حل كرد. اين چيزی است كه دانشجويان معمولاً ياد نمی‌گيرند، و بنابراين من كار را با مثال‌های ساده‌ای از حساب شروع كردم تا روش را توضيح بدهم. برايم عجيب بود كه از حدود هشتاد نفر دانشجو فقط هشت نفر اولين تكليف را تحويل دادند. برایشان سخنرانی آتشينی كردم در اين باره كه بايد خودشان عملاً با مسائل كلنجار بروند نه اين كه فقط لم بدهند و تماشا كنند كه من چه جوری حل می‌كنم. بعد از آن جلسه چند تا از دانشجوها به نمايندگی بقيه كلاس به دفترم آمدند و گفتند كه من از زمينه تحصيلی‌شان بی‌خبرم و معلومات‌شان را دست كم گرفته‌ام؛ كه می‌توانند درس را بدون حل مسئله هم ياد بگيرند؛ كه قبلاً  به قدر كافی رياضيات خوانده‌اند؛ كه خلاصه سطح مطالبی كه من مي‌گويم برايشان پايين است. به هر حال درس را ادامه دادم، اما به مطالب سطح بالاتر و سخت‌تر هم كه رسيديم باز هم دريغ از يك مسئله كه كسي حل كند و بياورد. و البته علتش براي من معلوم بود: نمي‌توانستند حل كنند. چيز ديگری هم كه هيچ وقت نتوانستم به آن وادارشان كنم سؤال كردن بود. سرانجام يكی‌شان برايم توضيح داد كه: «اگر من موقع درس از شما سؤالی بپرسم، بعد از كلاس همه مي‌ريزند سرم كه چرا وقت كلاس را تلف می‌كنی؟ ما داريم زحمت می‌كشيم يك چيزی ياد بگيريم، و تو با اين سؤال كردنت نمی‌گذاری…»

سال تحصيلی كه تمام شد، دانشجوها ازم خواستند كه برایشان از احساسی كه از تدريس در برزيل داشته‌ام حرف بزنم. گفتند كه علاوه بر دانشجوها، استادهای دانشگاه و چند تا از مقامات دولتی هم به اين سخنرانی خواهند آمد. ازشان قول گرفتم كه بتوانم هر چه دلم خواست بگويم. گفتند: البته كه می‌توانيد. اينجا يك كشور آزاد است. روز موعود، يك جلد كتاب درسي فيزيک عمومي‌ای را كه آنجا در سال اول كالج تدريس می‌شد زير بغل زدم و به تالار سخنراني رفتم. تصورشان اين بود كه اين كتاب ، كتاب خيلي خوبي است، چون كه مثلاً با حروفِ متنوع چاپ شده بود ـ چيزهايي خيلي مهم با حروف سياه بزرگ محض حفظ كردن، و مطالب كم‌اهميت‌تر با حروف نازك‌تر و كوچك‌تر، و از اين قبيل چيزها.

همان دمِ در يكی گفت: «چيز بدی كه از اين كتاب نمی‌خواهيد بگوييد، نه؟ مؤلف كتاب هم توی جمعيت است، و همه فكر می‌كنند كه اين كتاب كتابِ درسی خوبی است.» قول‌شان را يادآوري كردم… . تالار كاملاً پر بود. در شروع حرف‌هايم گفتم كه علم در واقع درك رفتار طبيعت است. بعد پرسيدم: چرا آموزش علوم اهيمت دارد؟ واضح است كه هيچ كشوري نمي‌تواند خودش را متمدن حساب كند مگر اين‌كه… وِر وِر وِر وِر. همه داشتند سر تكان مي‌دادند، چون كه من داشتم همان حرف‌هايی را مي‌زدم كه مي‌دانستم قبولش دارند. آن وقت ادامه دادم كه «اينها البته همه‌اش مزخرفات است. براي اين كه اصلاً چرا ما بايد فكر كنيم كه لازم است از كشور ديگری عقب نيفتيم؟ لابد بايد يك دليلِ خوب داشته باشد، يك دليلِ معقول ـ نه صرفاً به اين دليل كه كشورهای ديگر هم همين فكر را می‌كنند.» بعدش از فوايد علم صحبت كردم و از سهمی كه در بهبود اوضاعِ بشر دارد، و از اين قبيل افاضات ـ راستش، يك كمي سربه‌سرشان گذاشتم. بعد گفتم: «هدف اصليم از اين حرف‌ها اين است كه نشان‌تان بدهم در برزيل اصلاً علم آموزش داده نمی شود! ديدم كه چه ولوله‌ای دارد در جمعيت به پا مي‌شود. بهشان گفتم كه يكی از اولين چيزهايی كه در برزيل بر من تأثير گذاشت ديدن بچه‌های دبستانی در كتاب‌فروشی‌ها بود كه داشتند كتاب‌های مربوط به فيزيك می‌خريدند. اين همه بچه دارند در برزيل فيزيك مي‌خوانند، و اين مطالعه را خيلي زودتر از بچه‌هاي امريكايي شروع مي‌كنند. آن وقت خيلي عجيب است كه شما چندان فيزيكدانی در اين كشور پيدا نمي‌كنيد ـ چرا چنين است؟  اين همه زحمت و فعاليت اين همه كودك هيچ حاصلی ندارد. بعد براي‌شان آن محققِ يوناني را مثال زدم، كه عاشق زبان يوناني بود و متأسف از اين كه در كشورِ خودش زياد نیستند جوان‌هایی كه زبان يونانی مي‌خوانند. يك وقتي مي‌رود به يك كشور ديگر و بسيار مشعوف مي‌شود وقتی مي‌بيند آنجا همه دارند يونانی می‌خوانند، حتی بچه‌های دبستانی. می‌رود به جلسه امتحان دانشجویی كه می‌خواهد مدرك زبانِ يونانی‌اش را بگيرد، و از او می‌پرسد، «نظر سقراط درباره رابطه ميان حقيقت و زيبايی چه بود؟» و دانشجو نمي‌تواند جواب بدهد. باز مي‌پرسد، «در سمپوزيوم سوم سقراط به افلاطون چه گفت؟» اين گُل از گُل دانشجو وا مي‌شود و بلافاصله مثل تير جواب مي‌دهد ـ كلمه به كلمه چيزهايي را كه سقراط گفته بود، به زبان يوناني فصيح ، بيان مي‌كند. اما چيزی كه سقراط در سمپوزيوم سوم گفته بود همان رابطه ميان حقيقت و زيبايی بود! چيزي كه اين محقق كشف مي‌كند اين است كه شاگردها در كشورِ ديگر براي ياد گرفتنِ يونانی اولش تلفظ كردن حرف‌ها، بعد تلفظ كردن كلمه‌ها، و بعد هم تلفظ كردن جمله‌ها و پاراگراف‌ها را ياد مي‌گيرند. مي‌توانند كلمه به كلمه عين گفته‌هاي سقراط را از حفظ تكرار كنند، غافل از اين كه اين الفاظِ يوناني در واقع يك معنایی هم دارند. در نظر شاگردها همه اين‌ها صرفاً اصواتِ ساختگی‌اند. هيچ وقت كسي اين الفاظ را برایشان به كلمات و عباراتِ مفهوم ترجمه نكرده است. گفتم: من وقتي علم ياد دادن شما به بچه‌های مردم را در برزيل می‌بينم ياد همين چيزهايی كه تعريف كردم می‌افتم. (ولوله عظيم در جميعت!) بعد، آن كتاب فيزيك مقدماتی را كه كتاب درسی‌شان بود بالا گرفتم و گفتم كه در هيچ جای اين كتاب هيچ نتيجه تجربی ذكر نشده، جز يك جا كه توپی روي سطح شيبداری می‌غلتد، و می‌خواهد نشان بدهد كه توپ بعد از يك ثانيه، دو ثانيه، و غيره به كجا رسيده. مقاديری كه برای مسافت‌ها نوشته شده‌اند «خطا» دارند ـ يعني اگر به آنها توجه كنيد مي‌بينيد كه از آزمايش به دست آمده‌اند، چون كه اين عددها كمي كمتر يا كمي بيشتر از مقادير نظری‌اند. در كتاب حتی از لزوم خطاهای تجربي هم صحبت شده ـ كه البته هيچ اشكالی ندارد. مشكل اينجاست كه وقتی با اين مقادير شتاب حركت را محاسبه مي‌كنيد به همان جواب درست برای حركت ذره می‌رسيد. اما توپی كه از سطح شيبدار پايين مي‌غلتد، عملاً لختي دورانی دارد و براي دورانش هم نيازمند انرژي است. به همين علت، اگر آزمايش را عملاً انجام بدهيد، مي‌بينيد شتابی كه توپ مي‌گيرد، به خاطر همين انرژی اضافي‌ای كه صرف دوران مي‌شود، تنها پنج هفتمِ شتاب نظری ذره‌ای است كه روی سطح شيبدارِ صاف به پايين مي‌لغزد. پس «نتايج» تجربی اين يك دانه مورد هم حاصل از يك آزمايش جعلی است. معلوم است كه هيچ كس اين توپ را نغلتانده، چون اگر غلتانده بود هيچ وقت چنين نتايجی به دست نمی‌آورد! بهشان گفتم كه يك چيز ديگر هم دستگيرم شد. اگر همين‌طور شانسي كتاب را باز كنم و جملات توي صفحه‌ای را كه آمده است بخوانم، آن‌وقت مي‌توانم نشان‌تان بدهم كه مشكل چيست ـ كه اينها علم نيست، و صرفاً برای حفظ كردن است. بنابراين شجاعتش را دارم كه همين حالا، جلوي چشم همه شماهايي كه اينجا نشسته‌ايد، انگشتم را الله بختكی توی صفحات فرو ببرم و همان جايي را كه آمده است برايتان بخوانم تا ببينيد چه خبر است. همين كار را هم كردم، و مطلب آن صفحه را بلند خواندم: درخششِ اصطكاكی: درخشش اصطكاكی نوري است كه هنگام خرد شدن بلورها گسيل مي‌شود….آن وقت گفتم: خُوب حالا شما به اين مي‌گوييد علم؟ نخير! اين فقط معني كردن يك كلمه برحسب كلمه‌هاي ديگر است. هيچ چيزی درباره طبيعت گفته نشده است ـ چه بلورهايي موقع خُرد شدن نور توليد مي‌كنند؟ اصلاً چرا نور توليد مي‌كنند؟ تا حالا ديده‌ايد كه دانشجويي رفته باشد خانه‌اش اين پديده را آزمايش كرده باشد؟ حتماً نديده‌ايد ـ چون با اين اوضاع اصلاً نمي‌تواند كه چنين كاري بكند. اما اگر به جاي اين حرف‌ها مثلا نوشته شده بود كه «اگر يك تكه قند را توی تاريكی با قندشكن خرد كنيد، مي‌توانيد ببينيد كه نورِ تقريباً آبي رنگي توليد مي‌شود، و اين پديده در بعضی از بلورهای ديگر هم اتفاق مي‌افتد. علتش را هنوز كسی نمي‌داند، اما اسمش درخششِ اصطكاكي است»، در اين صورت حتماً يك عده‌ای مي‌روند پديده را امتحانش می‌كنند و در واقع تجربه‌ای از طبيعت به دست مي‌آورند. من براي نشان دادنِ اوضاع كتاب از اين مثال استفاده كردم، ولي در واقع هيچ فرقی نمي‌كرد كه انگشتم را روی كدام صفحه بگذارم؛ همه جايش همين طوري بود. دست آخر هم گفتم كه من نمي‌توانم بفهمم كه چطور ممكن است كسی در چنين نظامي چيزی ياد بگيرد؟ در سيستم خودزايي كه در آن افرادي درس‌هايي را می‌گذرانند و به افراد ديگري ياد مي‌دهند كه درس‌هايي بگذرانند، اما هيچ كس چيزي سرش نمي‌شود، ادامه دادم: ولي شايد هم در اشتباه باشم؛ دو تا از شاگردان كلاسم نتايج خيلي خوی گرفتند، و يكي از فيزيكدان‌هایی كه اين‌جا مي‌شناسم درسش را تا آخر در برزيل خوانده است. پس لابد بايد براي بعضي‌ها ممكن بوده باشد كه در اين نظام، با تمام اشكالاتش، پيشرفت كنند.» بعد از تمام شدن حرف‌هايم، رئيس بخش آموزش از جايش بلند شد و گفت: «آقای فاينمن به ما چيزهايی گفت كه شنيدنش براي‌مان خيلی سخت بود، اما معلوم است كه او عاشق علم است و انتقادش هم صميمانه است. بنابراين فكر مي‌كنم كه بايد به حرفش گوش كنيم. من وقتي به اين سخنراني آمدم مي‌دانستم كه نظام آموزشي ما بيمار است، اما حالا فهميدم كه بيماري‌اش سرطان است» ـ و نشست. بعد از شنيدن حرف‌های رئيس بقيه هم دل و جرأت پيدا كردند كه ابرازِ نظر كنند و هيجان شديدی به پا شد. هر كسي بلند مي‌شد و پيشنهادي مي‌كرد. دانشجوها دور هم جمع شدند و كميته‌هايي براي تكثير متن سخنراني‌ها و كارهاي ديگری از اين قبيل تشكيل دادند. بعد اتفاقی افتاد كه كاملاً برايم غيرمنتظره بود. دانشجويی بلند شد و گفت «من يكي از دو دانشجويي هستم كه دكتر فايمن در آخر صحبت‌هاشان اشاره كردند. مي‌خواستم بگويم كه من در برزيل درس نخوانده‌ام، در آلمان درس خوانده‌ام و تازه امسال به برزيل آمده‌ام.» آن يكی دانشجويی هم كه خوب امتحان داده بود يك چيزهاي مشابهي گفت. آن استادي هم كه مثال زده بودم بلند شد و گفت: درس خواندن من در برزيل مقارن با سال‌هاي جنگ بود ـ دورانی كه همه استادها دانشگاه را ترك كرده بودند ـ و به هميت علت خوشبختانه من همه چيز را تنهايي پيش خودم خواندم. بنابراين واقعش اين است كه از نظام آموزشی برزيل مستفيض نشده‌ام.» انتظارِ اين يكي را نداشتم. مي‌دانستم كه نظامِ آموزشی بدی است، و حالا می‌ديدم كه خيلي بد است ـ وحشتناك است.»

قسمت آخر کتاب اتفاق های زیادی رخ می‌ده. از جمله نقاشی کشیدن فاینمن و همین طور برنده شدنnobel250 جایزه نوبل. راستش من از این قسمت زیاد خوشم نیومد برای همین زیاد نمی‌نویسم در موردش! فاینمن علاقه ای به دریافت جایزه نوبل نداشت و از مراسمات جشن و دردسرهای شهرت بعد از نوبل هم خوشش نمی‌اومد. همین طور به جایزه نقدی هم نیازی نداشت. فاینمن گفته بود که من به این جایزه نیازی ندارم. من طی این چند سال به هرچیزی که میخواستم رسیدم و هیچ چیزی به اندازه ی لذت فهمیدن برای من لذت بخش نیست.

در کل خیلی لذت بردم!

p01h1qy4

16 comments

  1. مطالب بسیار جالبی بود که از زبان آقای فایمن نوشته بودید. بله درست می فرمایید، متأسفانه آموزش در کشور ما هم دست کمی از همون شیوه آموزش در برزیل نداره! جزوه و جزوه نویسی و حفظ کردن فرمول ها و تعاریف و مثل طوطی اونا رو تکرار کردن به شدت در مدارس و دانشگاه ها رواج داره. اصلاً اگه معلم یا استادی “جزوه” نگه متهم به این می شه که یا سواد علمی لازم رو نداره و یا بلد نیست درس بده! به خود من بارها دانش آموزان یا دانشجوها ایراد گرفتند که شما چرا جزوه نمی گید؟ می گم آخه این چیزی رو که شما دوست دارید من به صورت جزوه براتون بنویسم تو کتاب درسی یا منابعی که بهتون معرفی کردم خیلی کامل تر از من نوشته، مگه قراره شما دیکته بنویسید؟ می گن نه شما باید یه خلاصه ای از اون رو برای ما بنویسید تا ما موقع امتحان فقط همین جزوه ی مختصر شما رو بخونیم! به هر حال علیرغم میل باطنی خودم اغلب مجبور می شم به همون شیوه ای که اونا می خوان درس رو تدریس کنم و اون وقت از کلی مطلب جالب، کاربردی و آموزنده که می شه در رابطه با اون مطلب علمی صحبت کرد باید طرف نظر کرد چرا که وقت کلاس محدوده و امکانش نیست هم “جزوه” بگیم و هم “درس” بدیم.
    بارها شده از دانش آموزان و حتی دانشجوها وقتی فرمول مساحت یا محیط دایره رو پرسیدم مثل بلبل جواب دادند اما وقتی ازشون پرسیدم خب حالا این عدد پی از کجا اومده؟ و چرا می گیم 3/14 و مثلاً نمی گیم 5/18 ؟ اون وقت اغلبشون پاسخ رو نمی دونند. در مورد اعدادی مثل عدد نپر و یا عدد طلایی که خب وضع از این بدتره و اغلب حتی خود این اعداد رو هم به درستی نمی شناسند چه برسه به این که بدونند چه استفاده هایی داره یا از کجا اومدند؟
    مطمئناً ما در کشورمون در همه زمینه ها استعدادهای بسیار خوبی داریم اما با این شیوه آموزشی غلط کلی از این استعدادها داره هدر می ره.

  2. سلام آقای کریمی خوبی ؟
    من دانشجوی ارشد فلسفه علم هستم و به مسائل فیزیک و بالخصوص فیزیک جدید علاقه مندم .
    دوست داشتم چن تا از کتابهای فاینمن بخصوص کتاب « گفتارهای فاینمن در مورد فیزیک » رو داشته باشم. از لطفتون پیشاپیش ممنون میشم.

  3. سلام
    اول از همه خیلی ممنون برایِ اطلاعاتِ مفیدتون . شما حتمن فیزیک پیشه خوبی میشین!
    کتابِ زبان اصلی رو از کجا یافتید ؟اولین بار که استادمون این کتابُ پیشنهاد داد گفت که ترجمه اش سانسور دارِ متاسفانه!

  4. خیلی مطلب خوبی بود. ممنونم. از لینک دریافت کتاب هم که گذاشته بودید، رفتم متن پی دی اف را گرفتم، باز هم تشکر

  5. علم =درک رفتار طبیعت. درک این جمله فاینمن برای بچه ها در مدارس ابتدایی ، می تونه اساس قوی علم آموزی باشه ؛…

  6. مدتهاست که با این کتاب آشنا شدم و هر بار که میخواستم بخونمش، به یه بهانه ای به تعویق مینداختمش. خیلی خیلی ممنون که این مطلبو در موردش نوشتید و شوق من برای خوندن این مطلب رو زیاد کردید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *